دین در گرو انسان یا انسان در گرو دین؟

نوشته شده توسط عبدالعزیز صادقی. ارسال شده در اجتماع و سیاست

پرسش:

 دين در گرو انسان است يا انسان در گرو دين؟

         غم دين خور که غم، غمِ دين است     

                   هـمــه غـم­هــا فـروتـر از ايــن است

      غـم دنيـا مـخور کـه بيـهـود سـت     

                                هيچ کس در جهان نيـاسود است.

(مولانا شرف الدّين بخاري، پنج گنج فارسي، ص19).

مقدّمه

انسان به عنوان موجودي اجتماعي آن­گونه که قرآن کريم با بهترين بيان از اين حقيقت خبر داده است: «وَهُوَالَّذِي خَلَقَ مِنَ المَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهراً؛ او کسي است که از آب بشري بيافريد، و سپس او را خويشاوند تني و ناتني قرار داد»(فرقان /54). داراي نيـاز­هاي فطري، طبيعي، رواني، فردي و اجتماعي اسـت که پاسـخ دهي به اين نياز­هاي گوناگون به منظور تنظيم، ساماندهي و تداوم حيات انساني، نيازمند پاسخ مناسب از مجراهاي متناسب و مختص به خوداست؛ مثلاً آن دسته از نياز­هاي انساني که ماهيت شخصي و فردي دارند نيازمند پاسخ دهي مفيد و مؤثّر در حوزه­ي شخصي و فردي است؛ و آن دسته از نياز­هاي وي که جنبه و ماهيت اجتماعي دارند، به اقتضاي نوع خود، مستلزم پاسخ دقيق و مفيد از راه اجتماع است از اين رو، جوامع انساني نيـازمند شکل گيري نهاد­ي اساسي و اجتماعي براي پاسخ دقيق، مفيد و هماهنگ به نياز­ها مي­باشد. به همين منظور در تمام جوامع انساني نهاد دين [به عنوان يکي از نهاد­هاي اساسي جامعه] جهت پاسخ دهـي به بسيـاري از نياز­هاي اساسي فردي و اجتماعي انسان­ها، در هميشه­ي ايام و ادوار تاريخ وجود داشته حتّي انسان­هاي ابتدايي عصر حجر موسوم به (نئاندرتال) که ما بين صدهزار تا بيست و پنج هـزار سال قبـل از ايـن مي­زيسته­اند (جان ناس، تاريخ جامع اديان، مترجم علي اصغر حکمت، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، چ شانزدهم، بهار1385q، ص7) نشانه­هاي يافت شده در قبور اين آدميان حاکي از اين است که آنان نخستين متديّنين در روي زمين بوده­اند (همان) و هيچ جامعه­ي شناخته شده­اي نيست که در آن به نوعي، شکلي از دين هر چند متأسّفانه همراه با خرافات وجود نداشته باشد. از اين رو، جامعه شناسان ابراز مي­دارند که جامعه­ي انساني بدون اين نهاد مهم و اساسي به نام «دين» که حلقه­ي اتّصال و ارتباط اخلاق و معنويت است؛ از هم مي­پاشد و متلاشي مي­گردد  و خيلي از جامعه شناسان دواي بسياري از درد­هاي جامعه­ي انساني را در گرو دين(البتّه دين نجات­­ بخش الهي) جستجو مي­کنند. از اين رو، بـه جرأت مــي­توان گفت دين يکي از مظاهر فرهنگ و تمدّن انساني است.

     اکنون با توجّه به مقدّمه­ ي پيشين اين سؤال مطرح مي­ شود که دين در گرو انسان است؟ يا انسان در گرو دين؟ به عبارت ديگر انسان دين محور است؟ يا انسان محور دين؟

پاسخ:

در مقام ارائه­ ي پاسخ ابتدا تعريفي از واژه­ي دين تحت عنوان «چیستی دین» ذیلاً ارائه می گردد:

چيستي دين

واژه­ي «دين» در لغت در اصل، به معناي جزا و پاداش است؛ و به معناي اطاعت و پيروي از فرمان نيز آمده است چنان که راغب در مفردات گفته است:« والدّين يقال للّطاعة و الجزاء واستعير للشّريعة، والدّين يلملّة لکنّه يقال: إعتباراً بالطّاعة والانقياد للشّريعة» (حسين بن مفضّل راغب اصفهاني، مفردات الفاظ القرآن، مکتبة العصرية، بيروت، الاولي،1427r،ص192). و نيز «دين» به معناي طاعت آمده است:« إنّ الدّين أي الطّاعة عندالله» (فضل بن حسـن طـبرسي،مجـمع البيان، تحقـيق و تعـــــليق سيد­هاشم رسولي محلّاتي، داراحياء التراث العربي، بيروت، ج1- 2، ص541). امّا تعريف دين در اصطلاح ديني و مذهـبي با نـگـرش بي­طرفانه کار بسيار سخت و دشوار است. به همين دليل تاکنون در حدود چهل تا پنجاه تعريف از سوي دانشمندان غربي و اسلامي براي دين ارائه شده است که هيچ کدام جامع و مانع و فراگير نيست. در عين حال در تعريف اجمالي دين مي­توان گفت: دين مجموعه­اي از حقايق يا واقعيات است که شخص مؤمن به آن دين، بايد به آن حقايق يا واقـعيات التـزام نظري(اعتقاديات) يا التزام عملي(عبادات و اخلاقيات) داشته باشد. چنان­که استاد جوادي آملي دين را بدين صورت تعريف کرده است:«دين مجموعه­ي عقايد، اخلاق، قوانين و مقرّراتي است که براي اداره­ي امور جامعه­ي انساني و پرورش انسان­ها مي­باشد. گاهي همه­ي اين مجموعه، حق و گاهي همه­ي آن باطل و زماني مخلوطي از حق و باطل است. اگر مجموعه حق باشد، آن را دين حق و در غير اين صورت، آن را دين باطل و يـا الـتقاطي از حق و بـاطـل مي­نامند... دين حق، ديني است که عقايد، قوانين و مقرّرات آن از طرف خداوندعزّ وجلّ نازل شده باشد و دين باطل ديني است که از ناحيه­ي غير خداوند تنظيم و مقرّر شده است» (عبدالله جوادي آملي، شريعت در آئينه­ي معرفت، تهران، چ سيزدهم، 1383q، ص524).

     دين بعد از پيدايش، پيوسته کامل­تر شده تا به حدّي که قوانين آن شامل تمام احتياجات و نياز­هاي زندگي شود از آن پس ختم مي­شود و ديگر آئين جـديدي نخواهد آمد چنـان­ که آيه­ي مبارکه­ي چهلم سوره­ي احزاب به روشني به اين مطلب اشاره دارد: «مَاکانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِن رِجَالِکُم وَلَکِن رَسُولُ اللهِ وَ خَاتم النَّبِيين؛«محمّد (ص) پدر هيچ­ يک از مردان شما نيست او رسول خدا و خاتم انبيا است» (احزاب/40).

    
حال باتوجّه به  مفهوم دين و نيز با مراجعه به پيشگاه قرآن کريم به عنوان راست­ترين گفتارها، آن گونه که پيامبر اسلام(ص) فرمود: «آگاه باشيد که راست ترين گفتار، کتاب خدا است» (محمّدبن نعمان مفيد، سلسلة مؤلفات الشيخ المفيد، ج13(ألأمالي)، ص211.). به اين نکته يا به عبارت بهتر به اين پاسخ اساسي رهنمون مي­شويم که دين، تسليم بودن انسان در برابر حق و گردن نهادن به فرامين سعادت آفرين آن است: «إنَّ الدِّين عِندَاللهِ الإِسلَام» روشن­ ترين تفسيري که مي­توان براي «اسلام» يا «تسليم بودن انسان در برابر حق»، در تمام جنبه­ها بيان کرد تفسيري است که از امير مؤمنان علي(ع) نقل شده است: «لَأَنسُبَنَّ الإِسلَام نِسبَةً لَم ينسُبهَا أَحَدٌ قَبلِي: اَلإِسلَامُ هُوَ التَّسلِيم، وَ التَّسلِيمُ هُوَاليقِين، وَ اليقِينُ هُوَ التَّصدِيق، وَ التَّصدِيقُ هُوَالإِقرَار، وَالإِقرَارُ هُـوَ الأَداءُ والأَداءُ هُوَ العَمَل؛  باب علم النّبي(ص) حضرت امام علي(ع) درابـتدا مـي­فرمايد: مـي­خواهم اسلام را آن چنان تفسير کنم که هيچ کس پيش از من تفسير نکرده باشد، سپس مي­فرمايد: اسلام همان تسليم در برابر خدا و تسليم همان يقين داشتن و يقين  اعتقاد راستين و باور راستين همان اقرار درست و اقرار درست انجام مسؤوليت­ها و انجام مسؤوليت­ها همان عمل کردن به احکام دين است» (امام علي، نهج البلاغه، ترجمه­ي محمد دشتي، انتشارات الهادي، چ مؤسسة الهادي، چ سي و دوّم،1386،ص652، حکمت125، مجمع البيان، ج1- 2، ص541).  تفسير مجمع البيان در ادامه­ي فرمايشات امام به نقل از تفسير قمي اين جمله را هم اضافه کرده است: «ثُمَّ قال إنَّ المُؤمن أَخَذَ دِينَهُ عن ربّه و لم يأخذه عن رأيه إنَّ المؤمن يعرف إيمانه في عمله و انّ الکافر يعرف کفرانه بانکاره أيهاالناس دينکم دينکم فإنّ السّيئة فيه خيرٌ من الحسنة في غيره انّ السّيئة فيه تغفرو انّ الحسنة في غيره لاتقبل؛ يعني مؤمن دينش را از خدايش مي­گيرد نه از روي هوا و هوسش همانا مؤمن، مطيع آفريدگار است، نه مطيع نفس سرکش وطغيانگر، مؤمن عملش نشانه­ي ايمان اوست، و کافران کارش(انکار حق) نشانه­ي کفر او، اي مردم جدّاً مواظب دينتان باشيد که عمل بد در گرو دين بهتر از حسنه­اي است که در غير دين انجام پذيرد، چرا که عمل بد در گرو دين بخشيده مي­شود و امّا عمل نيکو در بي­ديني هرگز مــقـبول و پذيرفته نمي­شود» (مجمع البيان، ج1-2، ص541). قرآن کريم نيز مي­فرمايد: «ومن يبتغ غيرالاسلام ديناً فلن يقبل منه وهو في الاخرة من الخاسرين؛ وهرکس جز اسلام و تسليم در برابر حق، آييني براي خود انتخاب کند، از او پذيرفته نخواهد شد و او درآخرت از زيان کاران است» (آل عمران/85).

     پس از بيان مطالب فوق به اين نتيجه مي­رسيم که انسان بايد در گرو «دين»  و تسليم اوامر و نواهي آن باشد. به عبارتي ديگر انسان، دين محور باشد. در غير اين صورت اگر بگوييم انسان محور دين(دين بشري) است، مستلزم تبعات ذيل خواهيم شد.

اوّلا: عدم تعهّد و مسؤليت در برابر دين انسان محور دين، هيچ تعهّد و مسؤليتي در قبال دين احساس نمي­کند بلکه خود را رها و آزاد از هرگونه تعهّد و مسؤليت مي­پندارد. چون دين بشري مجموعه­ي قواعد، اخلاق، و مقرّراتي است که بشر با فکر خود و براي خويشتن خويش تدوين کرده است، از اين رو، اين دين در راستاي همان خواسته، انتظارات او را بر آورده مي­سازد و اسير هوس و ابزار دست همان انسان است و انسان به گونه­اي تنظيم مي­کند که فقط به سود او باشد و چيزي را بر او تحميل نکند. چنين شخصي ادّعاي ربوبيت دارد و اِلَه و معبودش همان هوا و هوس است. چنين انساني، خود را فوق قانون تلقّي مي­کند از اين رو، رها از هرگونه تعهّد و مسؤليت خواهد بود (اقتباس از عبدالله جوادي آملي، انتظار بشر از دين، تحقيق و تنظيم محمّدرضا مصطفي پور، اسراء، اسوه، چ اوّل،1380q، ص25-26).

     متأسّفانه بر اساس شواهد قطعي و انکار ناپذير تاريخي هر چه اسلام و مسلمين از همان ابتدا تا حالا ضربه­­هاي جبران ناپذيري خورده از ناحيه­ي همين نبودن تعهّد لازم و عدم مسؤليت­پذيري در قبال دين بوده است؛ که نمونه های آن در تاریخ بیش از اندازه است.

ثانياً: واکنش در برابر دين­آسماني، انساني که خود به تنظيم و تدوين دين اقدام مي­کند بـر ضد دين الـهي واکنش نـشان مي­دهد و به مبارزه بر ضد آن برمي­خيزد و در نهايت، آن را تکذيب مي­کند، يا آورنده­ي آن را به قتل مي­رساند. چنان که قرآن کريم اين مطلب تأسّـف­بار را بـدين صـورت بازگو مي­کند: «کُلَّمَا جَاءَهُم رَسُولٌ بِمَا لَاتَهوَي أَنفُسهُم فَرِيقاً کَذَّبُوا وَ فَرِيقاً يقتُلُون؛ هر زماني پيامبري حکمي بر خلاف هوس­ها و دلخواه آن­ها مي­آورد، عدّه­اي را تکذيب مي­کردند؛ و عدّه­اي را مي­کشتند»(مائده/70).

    پرسش ديگري که ممکن است در اينجا مطرح شود اين است که رابطه­ي حرکت و فعّاليت انسان در گرو دين، با آزادي و اختيار او چگونه است. آيــا انـسان کاملـاً مطيع و فرمانبردار دين، در کار­هايش مجبور نخواهد بود؟

پاسخ:

پاسخي که مي­توان در برابر اين پرسش ارائه داد اين است که آزادي و اختيار، به آن معني که امروزه متداول و رايج است؛ بيش از چند قرن از عمرش نمي­گذرد و شايد سبب آن هم، همين تمدّن تازه و نو ظهور غربي باشد ولي اين کلمه از زمان­هاي خيلي پيش، تحت عنوان اراده در فکر و ذهن آدمي وجود داشته و در افق­ آرزو­هاي او، مي­درخشيده است، و اين معنا ناشي از يک اصل طبيعي و تکويني است که به نام اراده در نهاد و نهان انسان به وديعه گذارده شده و با قلم خلقت در درون او تعبيه شده است و همين اراده است که انسان­ها را به عمل وادار مي­کند و اين يک حالت روحي و باطني است که سرکوب کردن آن موجب از بين رفتن حس، شعور و انسانيت خواهد شد و از طرفي انسان موجود اجتماعي است و طبيعتش او را به سوي زندگي گروهي سوق مي­دهد و لازمه اين سوق دادن اين است که يک انسان اراده­اش را داخل در اراده­ي همه و فعلش را داخل در فعل همه کند و باز لازمه­ي آن اين است که در برابر قانوني که اراده­ها را تعديل مي­کند و براي اعمال او حد و مرز درست مي­کند خاضع گردد. لذا بايد بگوييم همان طبيعتي که آزادي در اراده و عمل را به او داد، دوباره همان طبيعت بعينه اراده و عملش را محدود کرد و آزادي اوّليه را مقيّد نمود تا حقوق و اراده­ي متقابل در زندگي اجتماعي رعايت گردد، نه اينکه ديگران را محروم ولي خود را آزاد و افسار گسيخته بپندارد. پس انسان در موردي، تا زماني حرّيت دارد که به حرّيت ديگران تنه نزند و مزاحم ديگران نباشد (محمّد حسين طباطبايي، الميزان في تفسير القرآن، بيروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، الأولي،1411 ه- ق، ج10، ص360.) تمدّن امروز، چون وضع قانـون را بر اساس بهره­مندي از لذايذ مادّي بدون حد و مرز مي­داند. لذا انسان­ها را در امور ديني و اخلاقي آزاد مي­گذارد و براي انسان در خارج چارچوب، قانون آزادي کامل قائل است. هرچه خواست انجام دهد و هرچه خواست انجام ندهد اين است معناي آزادي در تمدّن جديد که دنياي غرب دم از آن مي­زنند. ولي اسلام قانون گذاري خود را، اوّلاً بر اساس توحيد و ثانياً بر اساس فضايل اخلاقي قرار داده است.

     قانون اسلام تمام شئون فردي و اجتماعي انسان­ها را مورد توجّه قرار داده و نسبت به آن اظهار نظر کرده است، و به اين ترتيب پيدا است آزادي به آن معنا که گذشت، به طور کلّي در اسلام وجود ندارد. چيزي که در اين مکتب سعادت بخش هست اين است که آدمي در تمام اعمال و اراده­ي خود از قيد عبوديت و بندگي نسبت به غير خدا آزاد است و اين حرّيتي است که اسلام به بشر داده که قابل مقايسه با حرّيت و آزادي تمدّن عصر حاضر نيست.(همو، ج4، ص119).

نتيجه

از مطالبي که بيان شد به نتايج ذيل مي­رسيم:

1.  هدف از خلقت و آفرينش انسان سعادت و تکامل وي است. رسيدن به چنين هدف و غايتي تنها در گرو دين ميسر و ممکن است که قوانينش از سوي بهترين قانون گذار يعني آگاه و دانا به تمام مصالح و مفاسد انسان، پي­ريزي و ارائه شده باشد. دين مقدّس اسلام از چنين ويژگي برخوردار است چرا که قوانينش بر زير بناي فطرت بنا شده و مقرّرات رهايي بخشش خواست­ها و کشش­هاي دروني و نهادي انسان را در بردارد و از سوي بهترين قانون گذار براي بهترين زندگي دنيوي و اخروي ارائه شده است بر اين اساس بايد طرفدار و وفادار چنين ديني بود و تمام حرکت­ها و فعاليت­هاي خود را در چارچوب قوانين آن محاسبه کرده و سعادت ابدي و جاوداني خويش را فقط در گرو آن بايد جستجو کرد.

2ـ انسان مطيع و فرمانبردار دين الهي در تمام اعمال و اراده­ي خود از قيد عبوديت و بندگي نسبت به غير خداي تبارک و تعالي آزاد است و اين حريتي است که اسلام به پيروانش داده که هرگز قابل مقايسه با حريت و آزادي تمدّن عصر حاضر نيست چرا که تمدن عصر حـاضر وضع قانـون را فـقط براي بهره­مندي از لذايذ مادّي بدون حد و مرز مي­داند و براي انسان، آزادي به تمام معني قائل است تا هر آن­چه که دلش خواست انجام دهد و هرچي خواست انجام ندهد و نتيجه­ي چنين آزادي افسار گسيخته جز سقوط و تباهي چيزي ديگري نيست.

حديث پاياني

رسول خدا (ص) مي­فرمايد: «إنَّ اللهَ استَخلَصَ هَذَا الدِّين لِنَفسِه وَ لَايَصلُح لِدِينِکُم إِلَّا السَّخَا وَ حُسنُ الخُلق أَلا فَزَيَّنُوا دِينَکُم بِهِمَا؛ خداوند: اين دين را خاصّ خود نموده و جز بخشش و خوش اخلاقي با دين شما سازگار نيست. هان! ديانت خود را به وسيله­ي آن دو زينت و آرايش دهيد». (نهج الفصاحة [کلمات قصار پيامبر (ص)]، ترجمه­ي غلام حسين مجيدي خوانساري، انتشارات انصاريان، چ نگين، قم، چ اوّل،1385، ص26).