ببند کفش پدر را که بر نمی گردد/ که بعد از او به تو جز غم، پدر نمی گردد

نوشته شده توسط بشیر رحیمی. ارسال شده در ادب و هنر

 ببند کفش پدر را که بر نمی گردد
که بعد از او به تو جز غم، پدر نمی گردد

بگیر اسلحه اش را به شانه اش بگذار
که جز تفنگ او را، همسفر نمی گردد

به دست کوچک خود بسته کن کمر بندش
که دست پس از این در کمر نمی گردد

ببوس دست پدر را و روی سر بگذار
که غیر خاک،تو را گل به سر نمی گردد

گرفته است دل کوچک تو می دانم
که روزگار به نفعت دگر نمی گردد

به بوسه، گل به سر شانه ی پدر بنشان
که غیر زخم، گل از آن، بدر نمی گردد

چنان غریب سفر می کند پدر تا مرگ
که از جنازه ی او کس خبر نمی گردد

بشیر رحیمی