پندهای آموزنده2

نوشته شده توسط حسن علی افتخاری /فصلنامه سخن صبا/ شماره دوم/1390. ارسال شده در ادب و هنر

 

راستی و درستی

 
عبدالرحمن، پس از انجام مراسم حج، به مدینه آمد، همراه جمعیت به محضر امام‏ صادق(ع) رفت. جمعیت انبوهی در خانه حضرت گرد آمده بودند. عبدالرحمن كه‏ جوانی نورس بود، رفت پشت سر همه نشست و شاهد رفت و آمدها و سؤال و جوابهایی كه از امام می‏شد بود همینكه مجلس كمی خلوت شد، امام با اشاره او را نزدیك طلبیده پرسید: شما كاری دارید ؟
عبدالرحمن: من عبدالرحمن پسر سیابه كوفی بجلی هستم .
امام: احوال پدرت چطور است ؟
عبدالرحمن: پدرم به رحمت خدا رفت.
امام: ای وای، ای وای، خدا او را رحمت كند ، آیا از پدرت ارثی هم برای‏  شما باقی ماند؟  
عبدالرحمن: خیر، هیچ چیز از او باقی نماند.
امام: پس چطور توانستی حج كنی؟  قضیه از این قرار است: ما بعد از پدرمان خیلی پریشان بودیم مرگ پدر از یك طرف و فقر و پریشانی از طرف دیگر بر ما فشار می‏آورد ، تا آنكه روزی یكی از دوستان پدرم هزار درهم آورد و ضمن تسلیت به ما گفت من این پول را سرمایه كنم. همین كار را كردم و از سود آن اقدام به سفر حج نمودم .همینكه سخن عبدالرحمن به اینجا رسید، امام پیش از اینكه او داستان را به آخر برساند فرمود:  بگو هزار درهم دوست پدرت را چه كردی؟  
با اشاره مادرم، قبل از حركت به سوی مکه، به خودش رد كردم.
امام: احسنت، حالا میل داری نصیحتی بكنم؟
عبدالرحمن: قربانت گردم، البته!
امام فرمود: بر تو باد به راستی و درستی، آدم راست و درست شریك مال مردم‏ است.

(مطهری، داستان راستان، ج2)

 

آمرزش الهی


حضرت عیسی(ع) به گوری بگذشت که صاحب آن گور را عذاب می کردند. عیسی(ع) رفت و چون باز آمد آن گور را دید که روضه ی از روضه های بهشت شده است، دعا کرد و از حق تعالی خواست تا وی را بر این ماجرا آگاه نماید. جبرئیل آمد که: حق تعالی سلام می کند و می فرماید که این مرد وقتی از دنیا رفت زنش حامله بود، فرزندی آورد و بزرگ شد، وی را به معلم سپردند. معلم وی را «بسم الله الرحمن الرحیم» آموخت. حق تعالی آن مرد، معلم، پدر و مادر کودک را به برکت بسم الله الرحمن الرحیم، آمرزید.          

(بحر الفوائد، کتاب حکایات الصالحین)

  ملک الموت


گویند حضرت ابراهیم(ع) از ملک الموت پرسید: می خواهم تو را آنگونه که جان تبهکاران را می ستانی ببینم!. گفت: طاقت نداری. فرمود: ناچار به تحملم. آنگاه ملک خویشتن را بدان صورت نمایاند و ابراهیم را غش رسید و ساعتی بیافتاد، چون به هوش آمد و فرشته هم به صورت خود باز آمد. ابراهیم گفت: « ای فرشـته ی مرگ! اگر گناهکار تو را در آن صورت ببیند، عذاب او تمام است، هم چنان که اگر مطیع تو را به آن صورت نیکو ببیند، لذت و راحت تمام است.
(رشید الدین میبدی، کشف الاسرار)