سرنوشت یاران و همراهان "بابه مزاری"3

نوشته شده توسط مدیریت. ارسال شده در بابه مزاری

 سرنوشت یاران و همراهان "بابه مزاری"2

نویسنده: استاد بصیراحمد دولت آبادی

منبع: صفحه فیسبوک

 

ب: سرنوشت یاران و همراهان بابه مزاری:

5- حاج فلاح مرد صادق وخوش قلب:

دقیق یادم نیست که بااین مرد،چگونه وچه زمانی آشنا شده ام، هر چه باشد این آشنایی به اوایل سال 1363ش و اواخرسال 1362ش بر می گردد،همان سالی که برای اولین بار حجاج مهاجرین افغانستانی نیزاز طریق ایران به مکه رفتند.بابه مزاری مطلبی را دکته نمود و من هم با استفاده از آن پیامی برای کل حجاج دنیای اسلام نوشتم تا"حاج فلاح" به عربی ترجمه نماید، اوسالها در عراق به سر برده بود،لذا، به زبان عربی تسلط کامل داشت.اما در آن گیرو دار،برای اولین بار با آقای "دانش" آشنا شدم. چراکه "بابه" گفت: مقاله را به "دانش" بده که اصلاح کند، بعد به "حاج فلاح" بده که به عربی ترجمه کند!

این گفته نشان می دهد که من از قبل با حاج فلاح آشنا بوده ام، چراکه نپرسیدم حاج فلاح کی هست؟ در حالیکه پرسیدم دانش کی است؟و کجاست ؟.

حاج فلاح قبل از اینکه، به سازمان نصرافغانستان بیاید، با جنبش شاخه" عاقلی" همکاری داشت،وقبل از آن هم به جبهات مختلف افغانستان، حتی شمال کشور مثل سرپل و بلخاب سر زده بود، معلومات زیادی از جبهات مختلف کشور داشت.یک روز سید علی خنده کنان آمد و گفت: امروز" بابه" با حاج فلاح صحبت نمود، حاج فلاح به سازمان آمد.آمدن این مرد صادق به همین سادگی صورت گرفت، ولی اوبه زودی نشان دادکه یکی از سر سخت ترین و فداکار ترین فرد درتشکیلات سازمان نصر،صادق ترین و با وفا ترین فرد برای بابه و در" خط بابه مزاری"است .او، پس از نصری شدن برای تبلیغ بین حجاج در سال 1363 و 1364ش به مکه رفت، وظیفه سنگین ترجمه اعلامیه ها و مقالات و گزارشات را به عهده داشت.او چندین باربه جبهات رفت و در کنار مجاهدین شمال سازمان نصرقرار گرفت.

وقتی جبهه کاکری در مرزبین ایران و افغانستان ودر نزدیکی مرز ترکمنستان بازشد، خیلی زود مسؤلیت آن به عهده حاج فلاح گذاشته شد.او صادقانه و فداکارانه در این راه مبارزه کرد، در صداقت و رک و راست گویی ، شهره خاص و عام گشت.یکی از داستان های صداقت وپاک نفسی او را که قبلا هم در جاهای مختلف ذکر کرده ام،بازهم اینجا تکرار می کنم تا شاید کسانی که آنرا نخوانده و نشنیده اند، برای شان نو باشد.

روزی معلم حبیب یکی از کادر های اصلی حبل الله و مسؤل چاپ ونشر آن مجله، وارخطا و سراسیمه به دفتر حبل الله آمد.ایشان بیشتر در منزل دشتیار سکونت داشت، چراکه مسؤلیت آن ساختمان و سرپرستی افراد مقیم آنجا، به عهده او بود.گفت: "عالی پیام" دنبالت می گردد، آدرس را ندارد ورنه اینجا می آمد.محمد رضا عالی پیام یکی از نصری های ایرانی و مسؤل ستادپشتیبانی افغانستان در وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران بود.اصطلاح نصری های ایرانی از سوی رقبای نصر بر آنها داده شده بود، چراکه آنها سرسخت طرفدار بابه مزاری بودند."عالی پیام"در همان اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران با "بابه مزاری" آشنا شده و با هم دوست بودند واین دوستی تا آخرادامه یافت.عالی پیام،باقری( بعد ها مسؤل دفتر سپاه پاسداران تهران و سرانجام همه مسؤلیت ها را رها نموده به درس حوزوی مشغول شد، سال گذشته یک دوست که از آسترالیا به ایران رفته بود، برایم تماس گرفت که باقری همه دوستان قدیم را سلام می رساند وخود قصه نمود که باقری حالا کلان آیت الله شده و کتاب های زیادی نوشته است) ویک نفر دیگربه نام علی رضا، از جمله کسانی بودند، که فیلم مستند"غازیان افغان" را از جبهات مختلف افغانستان در همان اوایل انقلاب تهیه کرده بودند که دراوایل دهه شصت از شبکه اول سیمای جمهوری اسلامی ایران نشر شد.عالی پیام در سریال طولانی سربداران هم بازی نموده بود.عالی پیام در زمان وزارت دکترولایتی به اوج اقتدارخود رسید، بعد ها شنیدم زندان شده و تمام امکانات ودارایی هایش مصادره شده است!

بهرحال،با معلم حبیب به دفتر ستاد پشتبانی افغانستان رفتیم.مرابه سالن زیرزمینی راهنمایی کردند و معلم همان جا، بیرون روی حیاط در انتظار ماند، چراکه او را در جلسه راه ندادند!وقتی وارد شدم، وضعیت را بیشتر به صحنه محاکمه یافتم تا یک جلسه خودمانی.عالی پیام روی چوکی نشسته بود، داود، حمید، محمدی و غیاثی هرکدام روی چپرکت های خواب نشسته بودند، من هم روی یک چوکی نشستم.عالی پیام حرف رابا یک گلایه شروع کرد که به ما سر نمی زنید فلانی،با یک سری کلمات و جملات نیش دار و کنایه آمیز!گفتم زبانم درشت است، یاد نگرفتم که بگویم چاکرتم! نوکرتم، کوچکتم! شرمنده تم! از این قبیل حرفها.چون نمی توانم از این حرفها بگویم، لذا خدمت نمی رسم دیگر دوستان خدمت می رسند

این حرف به "عالی پیام" بسیار سخت تمام شد،گفت: خود را بسیار بزرگ می سازی فلانی! گفتم : هرطور شما فکر می کنید. گفت: ما(ایرانی ها) از شما( منظور افغانستانی ها)این جور حرفها را می خواهیم؟گفتم شما ایرانی ها هر افغانستانی که بیشتر تملق و چاپلوسی بلد باشد، بیشتر قبول دارید! داود تاب بی تاب شده، گفت: بصیر احمد سعی نکن چهره حاج آقا( عالی پیام) را نزد استاد مزاری خراب کنی !چرا به بچه های تان یاد می دهید که ما را دزد بگویند!

با خنده گفتم کی شما را دزد گفته است؟ عالی پیام با ژست حاج آقایی گفت: حاجی فلاح می گوید که شما ماشین ما را دزدی کرده اید،مگر ما پول پاطرول را به شما ندادیم که حاج فلاح به ما می گوید که شما دزد هستید ماشین ما را دزدی کردید!به راستی خنده ام گرفته بود ولی خود را کنترل کردم.با خونسردی گفتم:

اولا: حاج فلاح مسؤل یک جبهه نظامی است، حرف و موضع گیری ایشان هیچ ربطی به من ندارد. خود مسؤلیت حرف خود را دارند.

ثانیا: شما پول پاطرول را به ما دادید، بچه ها خبر ندارند، گذشته از آن درد بچه ها بخاطر پول آن نیست، درد بچه ها سر این است که شما پاطرول را به استاد خلیلی دادید. بچه ها می خواستند ماشین را به زور از زیر پای استاد خلیلی بگیرند که ما نگذاشتیم(واقعیت این بود که ما دو عراده موتر یک سواری و یک وانت از دبی خریداری نموده بودیم. وقتی موتر ها به ایران رسید بابه مزاری به افغانستان رفته بود. ما سواری را برای "بابه" در نظر گرفته بودیم، وانت را برای جبهه کاکری.ایرانی ها ( ستاد)وانت را به ما تحویل دادند، ولی سواری را ندادند. ایرانی ها می خواستند دو رخه بازی کنند، از یک طرف با این موتر دل استادخلیلی را خوش ساخته بودند که موتر" بابه مزاری" را به اوداده اند،او درآن وقت رقیب "بابه مزاری" در سازمان نصرمحسوب می شد. از سوی دیگر، با این کار می خواستند "طرفداران بابه مزاری" را تحقیرو تحریک کنند تا علیه استاد خلیلی دست به کار شوند.هدف شان از این کار جنگ انداختن دو جناح نصر بین خود بود.ما این مشکل را بسیار به سختی حل کردیم، قناعت دادن بچه ها واقعا کار سختی بود.بچه ها،ما را به ترسو بودن متهم می کردندو گاهی حتی حرفهای بسیار تندی می زدند که جز تحمل چاره ی هم وجود نداشت، چرا که بچه ها بسیاری شان از طرح ستاد بی خبر بودند و درک نمی کردند ما در چه شرایطی قرار داریم. ما در آن وقت بخاطر جریان سید مهدی هاشمی ، شدیدا به حمایت ستاد نیازمند بودیم که این موضوع را بچه ها درک نمی کردند).غیاثی، حمیدومحمدی ساکت نشسته بودند، فقط داود تاب بیتاب می شد، ولی بخاطر عالی پیام حرف نمی زد. جلسه پس از جگر جنگی های زیاد، سرانجام بدون کدام نتیجه به اتمام رسید و من بدون خداحافظی بیرون شدم.معلم پشت سر هم سیگار می کشید و در آن فرصت کوتاه چند نخ سیگار کشیده بود!پرسید چه شد؟ گفتم خراب خراب. پرسیدم، این داستان حاج فلاح چه هست که اینها اینقدر ناراحت اند!

معلم با خنده گفت:بیا برویم، بعدا همه چیز را برایت شرح می دهم... معلم گفت: حاجی اینها را رسوا نموده است! پرسیدم چطوری؟معلم حبیب شرح داد که اینها( بچه های ستاد پشتیبانی افغانستان مربوط وزارت خارجه) مقدار پولی ازایران برای "بابه مزاری" به شولگره می برند، ولی به بابه مزاری می گویند که پول را در مسیر راه دزد برده است و شما رسید بدهید! "بابه" به اینها می گوید بروید از دزد رسید بگرید شما که به من پول نداده اید تا به شما رسید بدهم! به هر کسی پول داده اید از همان کس رسید بگرید.چون شایعه بودکه پول را دزد نزده، بلکه اینها پول را به "شفق سرپل" یکی از قومندانان پاسداران جهاد اسلامی افغانستان داده است! تابه جبهه پاسداران رخنه کنند. ولی "بابه" اینها را رسوا کرده است.اینها وقتی نتوانستند از" بابه" رسید بگیرند، به حاج فلاح رجوع می کنند. به حاجی پیشنهاد می دهند که همان 6میلیون افغانی را رسید دهد که در جبهه کاکری خرج شده است و درعوض 200000تومان پول نقد دریافت کند! حاجی اینها را دشنام داده و دزد گفته که می خواهند او را شریک دزدی خود بسازند. درد اینها از این بابت است.

همانطورکه، قبلا هم در این مورد در یکی از کتابها(مزاری ماندگار ترین تلاش در تاریخ هزاره ها)مفصلا بحث شده است، منبع خبر معلم حبیب و حاج علی میرزایی است. به گفته ی این دو نفر، بعدا همان شش میلیون افغانی را تعداد دیگری از مسؤلان سازمان نصر،رسید می دهند، و در عوض چند قطی روغن نباتی و چند کهنه قفسه کتاب و چیز های دیگری دریافت می کنند.ولی حاج فلاح دوصد هزار تومان پول نقد را قبول نمی کند، در حالیکه خود به ده هزار تومان پول نیازمند است و صاحب خانه او در قم، اثاثیه او را بیرون انداخته بود که تا پول را ندهد نمی گذارد!خود حاجی هم در جبهه بود، برادرش به معلم حبیب گفته بود، به معلم گفتم پول رهنی خانه حاجی را بدهید، معلم حبیب گفت که دوازده هزار تومان به برادر حاجی داده تا اثاثیه را پس داخل حیاط بگذارند! این است سرنوشت این مجاهد صادق وبی همه چیز و سرنوشت دیگران، که هرکدام خانه شخصی هم داشتند.ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا!یکی به نان شب خود محتاج است، دوصد هزار تومان را قبول نمی کند، دیگران همه چیز دارند، ولی بازهم در بدل چند قطی روغن کاری را انجام می دهند که حاجی از آن به عنوان دزدی یاد می کند.

حاج فلاح مرد صریح الهجه و تند برخورد بود که حرف خود را دور نمی داد، ولو طرف هرکسی می بود، او هیچگاه از حق و حقیقت بخاطر مصلحت ها دست نکشید. همیشه راست و صادق باقی ماند،هرچند که تاوان فراوانی را پرداخت نمود و هرگز هم صاحب چیزی نشد.روزگار درازی مسؤل جبهه کاکری بود، نمی دانم چرا و چگونه او سر ازشمال افغانستان در آوردو سرنوشت جبهه کاکری به کجاکشید.هرچه بود،او از جمله اولین دسته از گروه های مجاهدین بود که پس از توافق با نیروهای جنرال دوستم و سید منصور نادری وارد شهر مزار شریف شدند.ایشان قصه می کرد، زمانی که یکی از جمعیتی ها( حزب جمعیت اسلامی افغانستان) با بی بی سی مصاحبه داشت که مجاهدین طبق توافق، قرار است داخل شهر شوند! حاجی می گفت: ما همان وقت در روضه شریف بودیم و این مصاحبه را گوش می کردیم،همه می خندیدند!

در حکومت جنبش ملی اسلامی افغانستان، حاج فلاح هم مثل سایرقومندانان مجاهدین، رتبه جنرالی گرفت ومقام بالایی هم داشت که من سمت او را فراموش کرده ام. وقتی هیات جنبش به سرپرستی استاد محقق معاون جنبش به ایران آمد، حاج فلاح هم جزو هیات بود وبا همان لباس جنرالی خود به ایران آمده بود.خاطره بسیار تلخی از این سفر دارم که با خوانندگان عزیز شریک می سازم.

روزی همراه بامرحوم استاد"یاسین"، حاج فلاح (با همان لباس نظامی) به موتر جیپ به رانندگی "معلم حبیب" از قم راهی تهران شدیم. در مسیر راه موترکهنه مثل همیشه، عوارض پیدا کرد، برای ترمیم آن به حسن آباد تهران دور خوردیم.وقتی موتر را در تعمیرگاه بردیم،معلم حبیب با مستری ها مشغول بود، ما سه نفر کمی دور تر ایستادبودیم، حاج فلاح سیگار خود را روشن کرد و دور تر از ما رفت.در همین وقت یکی از دکانداران از دکان خود بیرون شده نزد ما آمد. بدون مقدمه گفت: شما افغانی ها چرا همه تان دزدید؟ تا این حرف را زد، من از دست او گرفته او را کمی از استاد یاسین و حاج فلاح دور تر بردم. روحیه حاج فلاح را می دانستم که زود داغ می کند.

وقتی از دیگران کمی دور شدیم، گفتم برادر عزیز! بیا یک کمی منطقی صحبت کنیم. برفرض که ادعای شما درست باشد و ما افغانستانی ها همه دزد باشیم! باید سازمان ملل و جهان به شما ایرانی ها مدال افتخار دهند که این همه دزد را اداره کرده اید! طبق ادعای وزارت کشور شما، ما افغانستانی ها در این کشور بالای دو میلیون نفرمهاجریم، به قول شما بیش از دو میلیون دزد! طبق معیار های عادی حداقل برای مهاریک نفر دزد، 20 نفر پلیس لازم است.با این حساب،حداقل برای مهار بیشتر از دو میلیون نفردزد،حداقل چهل میلیون نفر پلیس لازم است!تا منطقه امنیت داشته باشد.

بنابراین، شما ایرانی ها بایدهمه تان پلیس باشید وغیر از کار پلیسی دیگر هیچ کاری در این کشورنباشد، شما هم باید پلیس باشید نه مغازه دار!طرف تازه به قول خودشان دو هزاری اش جا افتاده بود! کمی هن هن کرد، گفت: منظورم این نبود که همه تان دزدید، بیشترمردم شما در اینجا کار های خلاف انجام می دهند.گفتم، اینکه،تعدادی از هموطنان ما در ایران کار های خلاف انجام می دهند، رد نمی کنم.ولی آنها نسبت به این بیش از دو میلیون نفرمهاجر، یک اقلیت ناچیز اند،در هر جامعه تعداد خرابکار وجود دارد، اما رسانه های خبری شما مردم ایران را گمراه می کنند. مسؤلان هم برای اینکه، ضعف خودرا توجیه کنند تمام مشکلات را به عهده افغانستانی ها می اندازند!کمی هم از آمار و ارقام جرایم خود ایرانی ها گفتم وبعد برایش توضیح دادم که این آقا در کشور ما برای خود یک جنرال است و آن دیگری یکی از فرماندهان مجاهدین، آن دیگری همینجا مسؤل چاپ ونشر یک مجله، این که با شما صحبت می کند، یک نویسنده است، به قول شما چهار نفر دزد همین حالا در اختیار شماست.

طرف که در ابتدا خود را بسیار فهمیده و آگاه در امورکشور می گرفت، کمی تکان خورد، در این وقت حاج فلاح هم سیگار خود را خاموش کرده، پیش ما آمد،حالا این دکاندار تعارف می کند بفرمایید چایی در خدمت تان باشیم! گفتم تشکر از چایی تان ولی بعد از این یک کمی سنجیده حرف بزنید.حاجی پرسید چه گپ است ؟ گفتم چیزی نیست یک کمی سو تفاهم پیش آمده بود.می دانستم اگر حاجی وارد بحث شود، مشکل دیگری ایجادخواهد شد.حاجی همیشه ودر همه جا، رک و راست حرفهای می گفت که جمع کردن آن آسان نبود.

بعد از شهادت "بابه مزاری" وقتی به مزارشریف رفتیم، حاجی در همان شهر بود و در دفتر استاد محقق مسؤلیتی داشت.کسانی که در آن دوران گذار شان به دفتر استادمحقق خورده، حتما با چهره حاج فلاح هم آشنا شده اند.پس از سقوط شهر مزارشریف بدست طالبان در سال 1377ش، حاجی هم مثل دیگران به ایران برگشت. چگونه و چه وقت به طور دقیق نمی دانم.ولی اینقدر می دانم که اودیگر به افغانستان برنگشت تا وقتی من ایران را در سال 1385ش ترک کردم او در ایران بود. روزگارش بهتر از من نبود، فقط روز خود را به همان ترجمه از عربی به فارسی می گذرانید که خود بحث دیگری لازم دارد. ولی قبل ازآن به یک موضوع دیگری اشاره می کنم که صداقت و مردانگی او را به نمایش می گذارد.

قضیه از این قرار بود که بعد از شهادت "بابه مزاری"، برای حبل الله اساسنامه جدیدساختیم و استاد محقق را نایب موسس این مجله انتخاب نمودیم تا امکانات چاپ و نشررا ایشان فراهم نمایند. در این دوره که ناخواسته اسامی نویسندگان و مسؤلان نشرشد.حاج آقای موحد بلخی مدیر مسؤل حبل الله و این حقیر سر دبیر آن شدیم. چند شماره ی با جنجال نشر شد. بعدا "استاد محقق" یک چال وطنی سر"جویا" زد و این نشریه را تحویل "بنیاد رهبر شهید بابه مزاری" داد و خود را از شرآن خلاص نمود.

داستان آن واقعا جالب بود، "استاد محقق" در جنگ انداختن آخوند ها بین هم همه فن حریف است.در همان سفر پر ماجرای خود به ایران، که ظاهرا بعد از آن مزارشریف برای همیشه سقوط کرد. این سفر باید بین دو سقوط اتفاق افتاده باشد.در قم بودم که خبر شدم در تهران در غیاب ما و موحد،آقای جویا با استاد محقق جلسه داشته و در این جلسه استادمحقق مجله حبل الله را به بنیاد رهبرشهید بابه مزاری تحویل داده و رسما تحت اداره استاد جویا رییس بنیاد رهبر شهید بابه مزاری قرار داده است.در این بازی استاد محقق با یک تیر چند نشان زده بود:

اولا: خود را از شر مجله نجات داده و دیگر مسؤلیت تامین بودجه آنرا رسما از عهده خود دور ساخته بود، هرچند که در ظاهر قول داده بود که همچنان بودجه آنرا تامین می کند.ولی کسانی که استاد محقق را از نزدیک می شناسند به ظرافت کاری های او نیز پی می برند که، بین قول و عمل او فاصله کم نیست.

ثانیا: پای استادموحد بلخی را از مجله کوتاه نموده، اورا علنا در برابر جویا قرار داده بود. اینجا یک بازی بسیار پیچیده بین شمالی ها وجود داشت که بیشتر از این باز نمی کنم.

ثالثا:مرا در غیاب مدیر مسؤل و حاج فلاح را سردبیر تعیین کرده بودند.وقتی استاد جویا خبر را از تهران تلفنی برایم رسانید، گفتم استاد محقق شمارا بازی داده است!آقای جویابه دلایل خاصی،حرف مرا نشنیده گرفت و مرا به گیر حاج فلاح مردصادق وازبازی ها بی خبر،انداخت.صادقانه باید اعتراف کنم که حاج فلاح از این بازی که بین جویا، موحد، استاد محقق و این حقیر وجود داشت،کاملا بی خبربود!او همه را مثل خود راست و صادق می پنداشت.در حالیکه، در بازار سیاست تنها چیزی که یافت می نشود، راستی و صداقت است!

حاجی بسیار با خوشی، از تهران به من تماس گرفت، خنده کنان گفت که،استاد محقق مجله را به بنیاد داده،شماهم مدیر مسؤل و من هم سردبیرهستم. گفتم، حاجی جان استاد محقق تو و جویا را بازی داده است! حاجی بدون اینکه، توضیحات مرا بشنود، فورا شروع کرد که تو نمی خواهی من زیر دست تو کار کنم. شنیده بودم تو خودخواه هستی، قبول نداشتم!حالا فهمیدم که تو غیر از خود دیگران را قبول نداری. خلاصه، حاجی هر چه از زبانش برآمد گفت و مجال هم نداد که من از خود دفاع کنم.

خوب، تیر استادمحقق به هدف خورده بود، این پایان عمر حبل الله بود و فاتحه حبل الله به این شکل خوانده شد و آخرهم سقوط آن ،به حساب بنیاد رهبر شهید بابه مزاری به ریاست استادجویا گذاشته شد. نه حاج فلاح سردبیر شد و نه من مدیر مسؤل ،چون دیگر نشریه ی وجود نداشت.

بهرصورت، با تمام اسپند وبدره کردن بالاخره به دهان حاج فلاح افتادم.مرد صادقی که هرکسی حرفش را قبول داشت،خود نیز آنقدر در وصف صداقت او سروده بودم که دیگربرای هیچ کسی را شک و شبهه در این زمینه باقی نمانده بود.ولی دوستان نزدیک از خصلت حاجی آگاه بودند که زود داغ می کند.مدتی از این کدورت و این بازی خطرناکی که سالوسان پیش پای ما و حاجی قرار داده بودند، گذشت. صبح زود در یکی از اعیاد تلفن به صدا درآمد. در آن وقت، این تلفن غیر منتظره بود.تا گوشی را برداشتم، صدای هق هق صادق ترین مرد جهاد را شنیدم که پشت سرهم معذرت خواهی می کند و مجال نمی هد که من حرف بزنم!حاجی وقتی دریافته بود که هردو به دام سیاسی بازان افتاده ایم، مرد مردانه اعتراف به اشتباه کرد و معذرت خواهی نمود. در حالیکه باید من از او معذرت می خواستم که آنگونه بی پرده به او گفته بودم که شما بازی خوردید! او به این معذرت خواهی تلفنی بسنده نکرده، در جمع دوستان هم این موضوع را تکرار نمود. از آن پس دو باره مثل گذشته ها با هم دوست بودیم.

بار دیگر، در روزگار دربدری و بی پولی که هردو دنبال یک لقمه نان حلال از طریق قلم می گشتیم و گیر نمی آوردیم ، باز رابطه ما دو نفر شکر آب شد، این بار قضیه سر "دانش" رخ داد، نه دانش علم که همین "دانش" خود ما که فعلا در چوکی معاونت تکیه زده است ! ولی آنروزها هرچند که وضعش با ما و حاج فلاح قابل مقایسه نبود، ولی در یک چیز هر سه وجه مشترک داشتیم که هرسه دنبال پروژه های تحقیقاتی می گشتیم تا چند قرانی بدست آریم.از اینکه، موضوع را فعلا از کله ام می نویسم نه از روی دفترچه خاطرات، ممکن است کمی قضایا جا به جا شود. هرچه باشد موضوع اصلی یکی است.

روزی در دفتر مرکزفرهنگی نویسندگان افغانستان بودم که زنگ در به صدا درآمد، پشت در" حاج فلاح" بود.وقتی در را باز کردم هردو مثل همیشه گرم صحبت شدیم.او آمده بود به من کمک کند، می دانست سخت گرفتارم و روزگار مثل خودش با من هم نساخته است. او طرحی را آورده بود که باهم کار کنیم.طرح از دفتر آیت الله تقی مدرسی بود که به نحوی از گذشته های دور از دوران سازمان عمل عراق با تعدادی از آنها آشنایی داشتیم. حاجی در آن ایام با آنها همکاری داشت، آمده بود تا برای من هم نانی درست کند.در اینجا تردید دارم که قبلا این طرح را از زبان "دانش" هم شنیده بودم و یا اینکه من پای "دانش" را بی مقدمه، به صحنه کشیدم که حاجی ناراحت شد.

بهرحال، گفتم طرحی خوبی است، چطور است که "استاد دانش" هم باشد تا طرح پخته تر گردد!تا نام دانش را بردم حاجی بسیار ناراحت شد، گفت این "دانش" به تو چه کرده که اینقدر سنگ دانش را به سینه می زنی. او کجا به فکر تو بوده که تو پای او را به صحنه می آوری ، با من کار نمی کنی با او کار می کنی!هر چه گفتم حاجی منظور من این است که این طرح یک طرح قوی باشد. ما با طرف از یک موضع بالا صحبت کنیم.هرچه گفتم حاجی قانع نشد، با عصبانیت ورق پاره های راکه آورده بود، جمع کرد، نمی دانم چای خورد یا چای نخورده، مرکز را ترک نمود.این بار سر" دانش"رابطه ما خراب شد.برداشت حاجی از دانش، ناشی از همان برداشت سایر فرهنگیان شمال در باره دانش بود. بیشتر فرهنگیان شمال با دانش رابطه چندان خوبی نداشتند هرچند که در ظاهر به دوستی با هم تظاهر می کردند، مرا نیزبخاطر همکاری با دانش همیشه مورد ملامت قرار می دادندکه خود بحث جداگانه ی لازم دارد.

مدتی گذشت ،حال یادم نمانده است، که این بارکدام ما پیش قدم شدیم تا آشتی نموده از هم معذرت بخواهیم. هرچه بود، خیلی زود با هم دوباره دوست شدیم، ولی از آن طرح به من چیزی نرسید، ولی "استاد دانش" از آن طرح هم مثل خیلی از طرحهای دیگر، فیض ها برد. من چون زبان عربی بلد نبودم از آن فیض بی نصیب ماندم.اما حاجی تا روزی که درایران بودم می دیدم و می پرسیدم روزگار خود را به همان ترجمه از عربی به فارسی و گاهی از فارسی به عربی، به شکل بخور و نمیر می گذرانید.در دنیای غربت هم گاه گاهی از دوستان حال حاجی رامی پرسیدم ،می گفتند هنوز به همان کار ترجمه ادامه می دهد ولی خیلی پیر و ضعیف شده است.مدت زمانی است که از بس گرفتار روز خود شده ام، از اوو خیلی از دوستان دیگربی خبرم، کجاست و در چه وضعی قرار دارد.هرکجاباشد به سلامت باشد، مردی است از دسته صادقان بلند پرواز صفوف جهاد با دشمنان و جهادسخت ونفسگیر با نفس اماره !

در پایان، یاد آور می شوم که یاد و خاطره این مردصادق و فداکار،گرامی باد.ای کاش! می شد این سنتی که تازه راه افتاده، به شکل گستره تری ادامه می یافت تا از زنده ها هم بیشتر یادی می شد.وآن سنتی که "ما مرده بد و زنده خوب نداریم"، به سنتی تبدیل می شد که "زنده خوب هم داریم هرچند که تعدادشان اندک اند".

والسلام