تاريخ و تفكر (رهيافتی بر مطالعات فکری- تاريخی ملافيض محمدکاتب)

نوشته شده توسط حبيب‌الله(حسيب) احساني/فوق لیسانس فلسفه. ارسال شده در فرزانگان

چکیده

نگاشته­ی که اينک فراروي شما قرار دارد، جستاري­هايی بسيار نپُخته و ناقصی است پيرامون مطالعات فکري- تاريخي مرحوم علامه فيض­محمد کاتب (1279-1309ش). نگارنده تلاش مي‌کند از طريق بيان برخي برجستگي­هاي «تاريخ‌نگاري» و «تاريخ‌نگري» مرحوم کاتب، و پيوند ناگسستني «تاريخ» با «تفکر» رهيافتِ هرچند مجمل و مبهمي را با علاقه­مندان به نبشته­هاي کاتب در ميان بگذارد. تصور نگارنده اين است که خوانش نوين آثار کاتب، و در خلال اين مطالعات، توجه به افکار او، نه تنها براي مورخان و متفکران، بلکه براي عمومِ مردمِ افغانستان، مي‌تواند مغتنم و راهگشاه باشد.

واژگان‌كليدي: فيض‌محمدكاتب، تاريخ‌نگاري، تفكر و آرمان‌گرايي.

روزنه

نيچه(1844-1900م)، فيلسوف نام آشناي آلمان در جايي گفته بود: «برهوت در حال گسترش است واي بر کسي که برهوت را در خود پنهان کند»(گري، 1382: 155). کمي بعدتر، هايدگر(1889-1976م)، ديگر فليسوف نامي آلمان گفته بود: «مراد نيچه از برهوت، برهوت بي­فکري است.»(پيشين). يعني چيزي که سبب شده است انسان امروز در دام نوعي «برهوت» گرفتار آيد، در واقع همان «غفلت از تفکر» و گرفتاري در دام «جمودفکري» است. خواننده­ي که به خود اجازه تأمل پيرامون اين هشدارِ کوتاه نيچه را بدهد، به‌ساد­ه­گي خواهند دريافت که بسيار يک هشدار جدي است؛ البته اين قضاوت تنها مربوط به نيچه نخواهد بود، چه اينکه متفکرانِ هر عصر و مصري، هميشه وظيفه خود مي­دانسته­اند تا مردمان زمان خويش را از گرفتاري در دام «جمودفکري» و «جهالت‌عملي» باز دارند. جناب مولوي(604-672ق)، هفت قرن پيش، در شعر بسيار کوتاه­ و گويا، گفته بود که يکي از الزامات و پيامدهاي غيرِقابل­تفکيک «جمودفکري» و «نَپُختگي» انسان­ها، گرفتاري در دام «سخت‌گيري» و «تعصبِ جاهلانه» است. مولانا در بيان منظور خودش، مِثل هميشه از تمثيل استفاده مي­کند و مي­گويد: جنيني که در «رحم­ِمادر» به پختگي لازم نرسيده است، فقط از طريق «خون­آشامي» به حيات خودش ادامه مي­دهد، ولي اگر به «پُختَگي» ­لازم برسد، حتي يک­روز هم حاضر نيست، به چنين شرايطي تن ­بدهد. مولانا از اين تمثيل استفاده مي­کند و مي­گويد: انسان­ها نه تنها در «رحمِ­مادر» بلکه در «عالمِ­دنيا» نيز اگر به «پُختگي» لازم نرسند، کارش همان «خون‌آشامي» است که در قالب «سخت­گيري» و «تعصب» تبارز مي­يابد. بيان مولانا اين است:

  «سخت­گيري و تعصب خامي است           تا جَنيني کار، خون­آشامي است»

(مولوي، 1385: 394).

هدف از نقل اين دو فراز اين است که، اگر اندک تأملي پيرامون جايگاه سياسي، شرايط اقتصادي و ديگر موضوعات و مسايلي که امروز مردم افغانستان با آن دست­و­پنجه نرم مي­کنند؛ صورت گيرد، بدين نتيجه خواهيد رسيد که «بحران امروز مردم افغانستان تاوان بي­فکري ديروز» حاکمان و سلاطين کشور است و متأسفانه بايد گفت: اين بي­فکري هم­چنان ادامه دارد. کارنامه حاکمان ديروز و دغدغه­هاي وارثان امروز ايشان، حکايت از آن دارد که گويا بي­ارزش­ترين متاع در دربار ايشان «انديشه و تفکر» بوده و خواهد بود. شايد اين بي­اقبالي نسبت به تفکر برخواسته از آن است که انديشه و تفکر رابطه تنگاتنگي با نفي استبداد و خودکامگي دارد، در کشوري که بازار استبداد و خودکامگي گرم است، قطعا متاع انديشه، تفکر و تجدد مشتري نخواهد داشت. مگر معدود افرادي که شعار و شعور خويش را شعر پيش­قراولان مشروطيت قرار داده و آگاهانه سر مي­دهند که:

«ترکِ جان و ترکِ مال و ترکِ سر            در ره مشروطه اول منزل است».

) ر.ک: حبيبي، 1377:  16. انصاري، 1391: 153).

منظورم از نگارش اين مقدمه، زمينه­سازي براي ورُود به عرصه­ي «تاريخ، و تفکر» مرحوم ملافيض محمد کاتب است. مي­دانيم که مرحوم کاتب را بيش­تر نويسندگان کشور از منظر صرفاً مورخ نگريسته­اند؛ اما «تاريخ­نگاري» کاتب هم ويژگي‌هاي منحصر به فرد خودش را دارد، که در جايي خودش بايد تحليل شود؛ با اين همه، «تاريخ­نگاري، تماميت کاتب نيست». اينکه او را با «ابوالفضل بيهقي دبير» سنجيده­اند، يا «پدر تاريخ افغانستان» لقب داده­اند و يا «آغازگر تاريخ معاصر افغانستان» دانسته­اند همه در جايي خودش درست است. اما کاتب يک ويژگي بسيار مهم ديگري نيز دارد و آن عبارت است از «اهتمام به تفکر و پاسداري از انديشه». کاتب در جاي‌جاي «سراج­التواريخ» و ديگر نوشته­هايش به نکاتي اشاره مي­کند که نشان مي­دهد، او خود را صرفا يک «مورخ مقلد» نمي‌داند، بلکه در قامت يک «متفکر و صاحب انديشه، تاريخ را به مثابه نگهبان تفکر» مي­نگرد و در خلال ضبط و ثبت وقايع و رخدادهاي بسا دل­آزار و جگر­خراش، سعي مي­کند از آرمان­ها و ارزش‌هاي ملي و ديني مملکت و مردم، به‌خوبي پاسداري به عمل آورد.

طرح واره­هاي پيرامون مطالعات فکري- تاريخي کاتب

شايد براي نخستين­بار چنين به نظر آيد که هيچ رابطه­ي بين «تاريخ» و «تفکر» وجود ندارد؛ زيرا اگر «تاريخ» به مثابه­ي دانشي براي ثبت وقايع در نظر گرفته شود، هيچ «تفکري» را بر نمي­تابد؛ يعني وقايع آنگونه که اتفاق افتاده است، بايد ثبت شود. اما بايد دانست «کُلّ تاريخ» اين نيست؛ - به خصوص در نظريات هرمنوتيکي که از نو، تاريخ را خلق مي­کنند-. کتابت کاتب، در خواب صورت نمي­بندد! او ابتدا وقايع را مي­نگرد، پيرامون آن مي­انديشد و سپس مي­نويسد. اينکه خود مي­گويد پاره­ي از نبشته­هايش را چندين­بار پاک­نويسي کرده است، معنايش اين است که «انديشمندانه» مي‌نگارد. رهيافتِ که ­بتواند مارا به «واقعيتِ» نوشته­هاي کاتب و «موقعيت» و «ذهنيت» او نزديک بسازد، همانا اتخاذ دستگاه­هاي هرمنوتيکي شلاير ماخر(1768-1834م)، ديلتاي(1833-1911م)، گادامر(1900-/؟؟19م) و...، است. با اتخاذ چنين مدلي مي­توان خود را در جايگاه کاتب قرار داد و از منظر او به وقايع و حوادث مردمان آن «روزگار» و «دربار»، نگريست. نگارنده اذعان دارد که آنچه را در اين نوشتار طرح کرده است، مجمل و مبهم است، در عين­حال، اميدوار است در آينده بتواند گام‌هاي مفيدتري را بردارد.

يک: استثناي کاتب درتاريخِ دوسده­و نيم افغانستان.

در ميان ميراث برجاي مانده از سده­هاي نخست تاريخ اسلام تا قرن هفتم و هشتم، آثار تأليف يافته توسط مفاخر فکري و فرهنگي خراسان زمين، به خصوص خطة غزنين، باميان، بلخ و هرات از جايگاه بسيار بلندي بر خوردار است. تنوع اين آثار در زمينه­هاي فقه، حديث، تفسير، کلام، فلسفه، تاريخ، جغرافيا، نجوم و هيئت،... به قدر چشم­گير است که هر محققي را به تأملي و تواضع واميدارد. اما متأسفانه اين حرکت شکوه­مند فرهنگي و تمدن­زا پس از حمله مغول، و حاکميت وحشت و غارت و قتل، متوقف مي­شود. البته که هر دوره تيره و تار، روزي به زوال مي­رود، حاکميت مغول نيز از اين قانون مستثنا نبوده و سر انجام بساطش از «خِطّه خراسان» برچيده مي­شود؛ اما در امتداد آن، سرنوشتِ مردمِ اين خطه­گوهرين، با خانه­جنگي­ها و خودکامکي­هاي دودمان­هاي سدوزايي[1]و محمدزايي[2] و آل­يحيي،[3] رقم مي­خورد و پس از آن تا به امروز، نتوانسته است قامت رعناي گذشته خويش را به ساکنان کشور و مردم جهان بنماياند. و با هزار افسوس، بايد گفت مجلس درس و بحثِ

استاد و شاگرد، محفل گفتگوهايي فرزانگان و فرهيختگان و مراکز و مدارس و مراکز دانش و پژوهش از اين سر زمين برچيده مي­شود و حتي آثار برجاي مانده از گذشته نيز به تاراج مي­رود.

ملافيض­محمد کاتب در چنين روزگاري دست به نگارش تاريخ کشور مي­زند و از اين ميدان سر افراز بيرون مي آيد. از اين­رو، اگر يک مقايسه­ي کوچکي بين ميراث برجاي مانده از کاتب با شرايط و احوال حاکم بر آن شرايط و روزگار با ديگر تاريخ‌نويسان صورت گيرد  آنگاه روشن خواهد شد که کاتب يک استثني   در وزگار خودش بوده است. البته او اين ميراث ارزشمند را به راحتي فراهم نساخته و به راحتي در اختيار آيندگان قرار نگذاشته است. او در راستاي رسالت خويش، محروميت­ها کشيده و حتي مورد لت­وکوب بدني قرار گرفته است.[4] (کاتب، 1372: 567).

دو: کاتب؛ عبوراز «افسانه­هاي بافتگي» به «تاريخ واقعي»

علاقمندان به دانش تاريخ، نيک مي­دانند که نگارش تاريخ مبنتي بر واقعيت و بدور از انگيزه­ها و اغراض­ شخصي يا نوعي تا چه حد دشوار است، اما چنين چيزي ناممکن نيست. برخي از آثار نگارش يافته در زمينة تاريخ، خود حکايت از آن دارد که جامعيت لازم را در باره تاريخ آن دوره ندارد، بدين معنا که تحولات، رخدادها وقايع مهم اجتماعي و سياسي را  شامل نيست. مضاف براين، برخي از اين آثار نشان مي­دهد که نه تنها به منظور ثبت و ضبط وقايع و رويدادهاي گذشته و انتقال آن به نسل­هاي آينده نوشته نشده است؛ بلکه به منظور مکاثره و مفاخره بر ديگران به نگارش در آمده است. بگذريم از اينکه گاهي مشحون از افسانه­ها و خرافه­ها است. کتب تاريخي نگارش يافته در زمينة افغانستان نيز از اين قاعده مستثني نيست. به طور مثال، مي­توان کتاب: «تاريخ احمدشاهي» تأليف محمودالحسيني منشي احمدشاه ابدالي و «پادشاهان متأخر»[5] تأليف يعقوب علي خوافي را براي دستة اول و کتاب: «تاج التواريخ» منسوب به عبدالرحمن را براي دستة دوم به عنوان نمونه ذکر نمود.

اما «ميراثِ مکتوبِ کاتب» به تصريح خود کاتب و اعتراف تمام مورخان افغانستان از چنين عيب و علتي بري است. کاتب خود «سراج التواريخ» از يک‌سوي کتاب­هاي مانند «تاج التواريخ» را بکلي بي­اعتبار و ناشي از افسانه و بافته‌هاي خيالي نه عبداالرحمن، بلکه منشي او سلطان­محمدمير منشي هندي مي‌داند.[6](کاتب، 1390: 4/2/558. ونيز: همان: 4/1/153و323. فرهنگ، 1385: 487) و از سوي‌ديگر، خود مي­گويد براي ثبت رخدادها، هرگز «واقعيت» را به قربانگاه نبرده است. او در پاره موارد – البته بيشتر در جلد سوم و چهارم سراج-، که به شرح مظالم حکام و حلقه‌ي دربار پرداخته است، تصريح مي­کند که خواننده تصور نکند، آنچه در کتاب درج شده است ناشي از دخالت انگيزه­هاي قومي و شخصي است، بلکه «جز اصل واقعيت» هيچ چيزي ديگري را ملاک نداشته است.(کاتب، 1390: 4/2/627).

شايد امروز، فساد اداري يکي از بدترين و خيانت­بارترين پديده­اي است که دامن­گير مديران دولت افغانستان گرديده است؛ اما اگر دقت کافي صورت گيرد روشن­خواهد شد که اين «پديدة شوم» ريشه در گذشتة افغانستان و کارنامة حاکمان و سلاطين گذشته دارد. در يک کلام رشوه­ستاني، چيزي ­است که «با خودکامگي فاشيستي و بي­کفايتي شاهان و حاکمان و دادگرانِ بيدادگر» پيوند وثيق و ديرينه دارد. در روزگاري که کاتب زندگي مي­کرد نيز، گرم­ترين بازار، بازار رشوه­ ستاني و «تقدم روابط بر ضوابط» بود، اما در همان روزگار، طي يکي از مأموريت­هايي که خود به مالستان داشته، ملکان افغان ملاخيل به او بيست و­پنج­ هزار روپيه رشوه پيشنهاد مي­دهد و در قبال آن از مرحوم کاتب مي­خواهد که زبان در نياورد! اما مرحوم کاتب چنين پيشنهادي را قبول نمي­کند­ و متعهدانه به انجام مأموريت خويش مبادرت مي­ورزد؛ اما قوم مذکور افغان تصميم به قتل او گرفته و تا مسافت­ها تعقيب مي­کند. کاتب شبانه از منطقه فرار نموده و خود را به غزني مي‌رساند.(ر.ک: کاتب، 1390: 4/1/702 تا 707).

سه: کاتب؛ «تاريخ­نويس» يا «تراژدي­نگار»

بدنبال ويژگي­ دوم نبشته­هاي کاتب، ديگر ويژگي شاخص آثار کاتب عبور از قلمرو «تاريخ‌نگاري» به «تراژدي­نگاري» است. «تراژدي­نگار» وقتي عمق تراژدي را مي‌بيند، از هرگونه «مصحلت­انديشي» و «محافظه­کاري» صرف نظر مي­کند. دل به دريا مي­زند و در انتظار هرگونه پيش‌آمدي مي­نيشند. آقاي محمدحسن کاکر، نويسنده پشتو­ن­تبار کشور، در يکي از نوشته­هاي خود آورده است: «آوازه است که يک­بار امير حبيب­الله، فيض محمد کاتب را به خاطر شرح مُفصّل و غم‌انگيز حادثة جنگ هزاره­ها لت­وکوب کرده بود. اگر اين آوازه حقيقت داشته باشد، تعجبي ندارد. زيرا از ميان تمام وقايعي که در «سراج التواريخ» آمده است، مضمون جنگ هزاره­ها، بيشترين شرح را دارد.»(کاکر، 1979: 249). نگارنده اين مقاله مي­گويد: اين صرف يک «آوازه» نيست، بلکه «رخداد واقعي» است؛ اما نه از باب اينکه گفته­اند: «تا نباشد چيزي مردم نگويد چيزها!» بلکه به اعتراف خودِ مرحوم کاتب: «درخلال اين احوال[رمضان1311ق]، بندگان شهزاده والا جاه سردار حبيب الله خان، مولف ضعيف را نصب شبي که در خواب غنوده بود، در عمارت اندرون باغ شاهي جلال­آباد  نزد خويش طلبيده و قلکه برداشته به ضرب چوب اَدب کف پايش را نيک بخس و فرمود که: ديگر بي‌کارگي نکند! و حال آنکه مصدر امري که باعث سمته و تهديد باشد، نشده بود و خويش را مجرم نمي­پنداشت، تنبيه و تهديد يافت.»(کاتب، 1372: 567). با در نظر گرفتن شرايط پيش­گفته، خوانندگان گرامي اين مقاله نيز تصديق خواهند کرد که اگر گفته شده: «[کاتب]، هر وقت نسخة از «سراج التواريخ» را نزد امير حبيب­الله مي­برد، تا تأئيد او را بگيرد، ابتدا دو رکعت نماز مي‌خواند؛ هم براي نجات نسخة کتاب و هم آمادگي خويش براي مرگ؟! چون او نمي­دانست آيا نسخه، مورد قبول امير قرار مي­گيرد ياخير؟ او کتاب را به پايان خواهند رسانيد، يا خير؟»(به نقل از: هفته­نامه وحدت، 1378: ش302/4).

لذا کاتب، در اين اثر بي­نظيري خود موفق شد، از يک­سوي، عمق مظالم و جنايات عبدالرحمن خان را نسبت به هزاره­ها، براي هميشه در تاريخ ثبت کند. و از سوي­ديگر، نقشي مهمي را در روشنگري هزاره نسبت به سياست­­هاي خباثت­آلود حاکمان افغانستان در دراز مدت ايفاء نمايد.(بهمني‌قاجار، 1391: 26).

چهار: در انتظار انتشار  کامل «ميراث مکتوب کاتب»

نگارنده در مقاله ديگري، اجمالا آثار مرحوم کاتب را معرفي نموده است؛ از اين رو نيازي به بازگشت نيست؛ با اين­همه، لازم است در خصوص برخي از اين آثار، به خصوص «سراج التواريخ»، نکاتي افزوده شود. اکنون به حمد خداوند و همت دانشوران و علاقه­مندان به تاريخ و فرهنگ افغانستان، مجلدات چهارگانه «سراج التواريخ» به چاپ رسيده است، در واقع منبع بسيار غني و دست نخورده و انحصاري تاريخ کشور در دست هم­وطنانِ عزير افتاده است؛ اما چنان­که پيش از اين اشارت رفت، نه کتاب «سراج التواريخ» يگانه نوشته مرحوم کاتب است؛ و نه ديگر نوشته­هايش بي‌ارزش. چه‌بسا برخي از اين آثار، به خصوص کتاب­هاي «تذکرةالانقلاب» و «تاريخ عصر امانيه» که غالبا چشم ديد­هاي خود مرحوم کاتب است، مي­تواند از ارزش و اهميت والاي برخوردار باشد. از اين­رو بايد «در انتظار انتشار» مجموع مکتوب و يادداشت­هاي کاتب نشست. تنها پس از چاپ کامل آثار مرحوم ملا، مي­توان داوري واقع­بينانه­ نمود. زيرا؛ بجز کتاب­هاي پيش­گفته، قرار اظهارات محققان مانند نايل، يزداني و دولت­آبادي تک‌نگاشته ­و يادداشت­هاي متفرقه­اي نيز از مرحوم کاتب بر جاي مانده است، که هيچ يک از ارزش کمي برخوردار نيست. از باب نمونه به فرازي از يک تک‌نگاشتة­ي کاتب را در خصوص اغتشاشات دوره حبيب­الله کلکاني(معروف به بچه سقا) و استمداد نادرخان از هزاره­­ها، مثال مي­زنم: مرحوم کاتب، در اين تک­نگاشته، ابتدا نامه­ي نادرخان را نقل مي­کند که طي آن از مردم هزاره استمداد مي­جويد که هرچه عاجل­تر به کمک «برادران کابلي» خويش شتافته و براي سرنوشت آيندة کشور قدم بردارند. در ادامه، چشم­ديد­هاي خودش را چنين نقل مي­کند: «...وعموم هزاره، قبل از وصول اين مکتوب، با آنکه از افغان­ها[پشتون­ها] و حکومت­شان خاطرخوش و تنِ­ به راحت قرين نداشتند، و از دستبُرد و قتل و غارت و اسارت افغانان[پشتون­ها] و ايذا و آزار مأمورين حکومت و عدم بازپرسي رجال دولت، حتي پادشاه، لحظه و لمحه­ آسوده نبوده، امرار حيات به تلخ­کامي، و بي­اوضاعي مي‌نمودند، و حکومت املاک اغلب‌شان را، رايگان به افغانان[پشتون­ها] داده، ايشان در ممالک خارج سرگردان و حيران زندگي مي­کردند؛ از پايبندي دين و غيرت نژاد مغلوليت که مي­بايست نظر به سوء رفتار و فشار و انزجار و ايذا و آزار افغان، مشعوفانه طرفدار بچه سقا شده، از افغانان انتقام مي­کشيدند؛ حواله انتقام خود را به خداوند نموده، قد مردانگي بر خلاف بچه سقا که دزد و خونريزي و سر و پا برهنه از عقل و دين و بيگانه و کوه­گرد غارنيشيني بود،[7] راست کرده، با عساکر او آهنگ جنگ و حفظ ناموس ننگ خود افغان نموده، سر گرم مقاتله و محاربه شدند؛... روز شنبه چهارم جمادي‌الاول1348، شب مبارک اين روز ميمون که از فضل خداوند بيچون زاينده خاتمه انقلاب سقاءزاده بي­رحم و از راه شريعت خاتم المرسلين بيرون خواهد بود. انشاءالله. نگارنده با آنکه مريض بود، از خوشحالي زياد الم بيماري را در آن شب تاري، حواله بصر و تحمل و لطف ايزد­باري نموده در پشت بام خانه خود پوستيني بر سر کشيده،[8] به مشاهده حالت پر سعادت اين محاربت بر شدم و تا ساعت ده‌ونيم جنگ را به شدت گرم ديده و آواي تفنگ و توب و مسلسل را از عو تندر پُرزور و آشفته­تر شنيده، از بي­طاقتي فرود آمده، سر به بالين نهادم و لحظه­اي گوش به آواز تفنگ و توب مسلسل داده، از شدت و کثرت شليک مشعوفانه برخاسته باز پشت بام شده، تا ساعت يازده­و­سه­ربع با چشم انظار و گوش و آواي دهل با نام و ننگ را شنيد،... از ضعف و ناتواني از بام فرود آمده پهلو بر بستر راحت سود و به ساعت 5 بامداد از آواز شدت توپ مسلسل و تفنگ از جا برخواسته و آواز تفنگ را درحدود دروازه لاهوري و محله بالاي کوه و کوچه قاضي شنيده، متشکرانه به زير آمده و وضو کرده چون صبح روشن شد، گوش به آواز توپ و تفنگ، نماز بامداد گذارد و تا وقتِ نواختن طبل نوبتي سقايي به عادت مستمره ادعيه موظفه و يک جزء قرآن خوانده، و به ساعت هفت تا به درب چنداول رفته، دوتن از تفنگ دستان قوم جاجي را که در طلب خانه­هاي مأمورين سقايي در آن­جا رسيدند، از صدق­ِدل و اخلاص­ِکامل دست هردو را بوسيده، تبريک فتح و به لفظ افغاني[پشتو] به ايشان گفتم:...؛ در شب اين روز،[هفتم جمادي الاول1348ق]، نگارنده با چهارتن وُکلاي هزارة داي­زنگي و داي­کندي به شرفِ دست‌بوس شاه­ولي­خان نايل شده، جنابش در حالي که سران اقوام جنوبي حاضر بودند، اظهار محبوبيت از قوم هزاره کرده، فرمود که: «افغانان[پشتون­ها] را بايست پاهاي هزاره را ببوسند. چه افغانان ايشان را همواره قتل و غارت کرده و حکومت بازپُرس ننموده مي‌بايست که ايشان جانب­دار پسر سقا مي­شدند» و وصف بسيار کرده گفت: «افغانان را که هرگز متحد نمي­شدند، از ننگ هزاره متحد شدند» و افغان­ها[پشتون­ها] از اين گفته او دست­هاي آن چهار نفر را بوسيدن گرفتند...؛ روز چهارشنبه دوازدهم جمادي الاول 1348، کرنيل غلام­نبي پسر غلام­رضا بن يوسف بيگ که فرمان غُندمِشري از شاه‌ولي‌خان به­نامش رفته با سعيد احمد پسر شاه­نور، که فرمان غُندمِشري به­نام او نيز رفته بود، با جوانان کارگر از پسران اربابان هزاره بهسود که چهار هزار نفر(4000)، از دو دَنگ بهسود وارد جلريز شده بودند، قريب غروب آفتاب دُهُل‌زنان و تا پُلِ «آرتن» «ياحيدر کرار»[گويان]، و از آنجا تا جلو خانه فتح‌محمدخان، -که محمدنادرخان از بي‌جايي در آن­جا نشيمَن اختيار کرده بود-،  به پاس خاطر افغانان(پشتون­ها] «يا چهاريار» گويان وسه­صد سوار وارد شده، موجب انفراح خواطر افغانان و عموم شهريان گرديد. چه در اين انقلاب مردم هزاره، خصوص قوم بهسود - از بهسود دسته دولت‌پاي-، از استقامت و ثبات در مقاومت مخالفت پسر سقا کاري کردند که موجب انقراض حکومت جائرانة پسر سقا و نام و ننگ افغان­ها شدند. عموم اهالي افغانستان، چشمِ انتظار به فتح و ظفر هزاره و اميد خلاصي از فشار و انزجار آن نابکار داشتند.»(کاتب، تک­نگاشته­اي اغتشاشات کابل، به نقل از: هفته­نامه وحدت، 1378: شماره­هاي319 تا322).

ممکن است خواننده محترم اين مقاله اقدام نگارنده را در نقل اين فراز بلند از «تک­نگاشته­ي مرحوم کاتب» مُوَجّه نداند و چه­بسا غرض­ورزانه تفسير نمايد و يا حتي به­ نفاق­افکني بين مردم افغانستان متهم کنند؛ ولي حقيقت اين است که در اين گونه «تک‌نگاشته­ها» حقايق مهمي نهفته است که قطعاً در هيچ­يک از منابع تاريخي مربوط به آن دوره به اين روشني نيامده­است. عبرت از گذشته مي­تواند تمام مردم افغانستان را کمک نمايد تا در آينده گام­هاي خويش را استوارتر و عاقلانه­تر بردارد. به تعبير آقاي دولت­آبادي: «ما شاهديم که افغان­ها در روزِ بَد که هزاره­ها به­ کمک‌شان شتافته است، دست هزاره­ها را بوسيده است، و اين­کار را غيرت­زايي ناميده­اند، ولي بعدا با قتل عام و غارت خدمات ايشان را پاداش داده­اند.»(دولت­آبادي، 1385: 320). آقاي دولت­آبادي، چنانکه از موضع­گيري کاتب متعجب است، گويا «راز حمايت هزاره­ها از نادرخان» نيز، برايش مبهم است؛ اما پاسخ اين راز پيش از او به روشني داده است: امان­الله با اقدامات اصلاحي که داشت، از جمله لغو بردگي هزار­ه­ها و...؛ توانست نظر هزاره­ها را به سمت خودش جلب نمايد و اين سبب شد هزاره­ها نيز، تا آخرين لحظات از او حمايت نمايد، وقتي او کابل را تخليه و ساکن قندهار شد(در جوزاي 108ش). نادرخان فرصت را غنيمت شمرده، بلافاصله به کمک انگليسي­­ها از خارج بازگشت و وارد کابل شد(23ميزان1308ش). دست به دامن ترفند هميشگي افغاني[پشتوني] زد، يعني با خُدعه و فريب،[9] بلافاصله نامه‌هايي را با امضاي جعلي امان­الله، به سران هزاره­ها فرستاد و از آن­ها عليه حبيب­الله کلکاني استمداد جست و از هزاره­ها در جهت تثيبت و تحکيم موقعيت‌شان استفاده نمود.(مقصودي، 1368: 92. پولادي، 1387: 303. انصاري، 1390: 98 و 99).

متني را که در سطور گذشته از مرحوم کاتب نقل کرده­ايم، چنانکه اشارت رفت، صرفاً از باب نمونه است؛ در واقع تمام مجموع آثار مرحوم کاتب حامل چنين رسالت مهم است. اما بخشي از اين آثار، ­چنانکه اشاره رفت-، مانند: «تذکرةالانقلاب» «تاريخ عصر امانيه»، و «پاره­نگاشته­ها»ي مربوط به حوادثِ ولايات مختلف، - که به گفته مرحوم نايل، در قالب 1487صفحه در آرشيف ملي نگهداري مي­شود-، از اهميت ويژة برخوردار است.(نايل، 1379: 266). نگارنده اميدوارست روزي فرا رسد که «مجموع­آثار» مرحوم کاتب، در يک طرح و اندازه واحد، و با حروف­چيني، صفحه­آرايي و فهرست‌نگاري کامل و جامع در دست­رس علاقه­مندان قرار گيرد و به عنوانِ چراغي فرا راهِ آيندگان نور افشاني نمايد. به گفته محقق نايل، بر اساس يک سنجش ابتدايي، حجم مجموع تأليفات او به بيش از شش‌هزار(6000) صفحه، و مجموع­آثار کتابت شده به خط ايشان، بالغ بر ده‌هزار(10000)صفحه مي­رسد.(نايل، 1365: 26).

پنج: کاتب؛ پاسداري و پايبندي به آرمان­هاي اعتقادي

يکي ديگر از شاخص­ترين ويژگي­هاي مرحوم کاتب، اتکاء و توکل علمي و عملي او به خداوند و نفي هرگونه ولايت طاغوتي است؛ ردّپايي چنين نگرشي در سراسر زندگي مرحوم کاتب، به خصوص در نوشته­هاي او پيداست. کاتب در نوشته­هاي خود، از سوي­ تصريح مي­کند که عادت مستمره او در صبح­گاهان خواندن ادعية مؤظفه و يک جزو قرآن بوده، و در مأموريت­هاي مهم­اش نيز دست به دامن قرآن و احاديث مي­زده است.(ر.ک: چشم­ديدهاي کاتب از اغتشاشات کابل توسط بچه سقاو، در: دولت­آبادي، 1385: 318) و از سوي­ديگر، براي «اتفاق و اتحاد اسلام و حمايت و معاونت اسلامي و نفع رساني به يکديگر»، به سخت­ترين تهديدها، تن مي­داده است.(کاتب،1390: 4/1/702).

 کاش فرصت مي­بود تا پايبندي مرحوم کاتب به «آرمان­هاي ديني و اعتقادي» را بيشتر رونمايي مي­کردم، اما از باب اينکه «مالايدرک کُلّه، لايترَک کُلّه» و «مُشت، نمونه خروار است»، در اين خاتمه به چند نمونه بسنده مي­کنم و از امتداد بيش از اندازة مقاله نيز عذر خواهي مي­کنم: نخست اينکه، مرحوم کاتب، از رويداد حمله روس­ها به قبة مباركة حضرت «ثامن الائمه(ع)» در دوره محمدعلي شاه­قاجار، اظهار تأسف مي­کند و بيان مي­دارد: «دولت روس، از اين بي­حرمتي که نسبت به آن مزار فيض آثار، از قوة به فعل آورد، به عقيدة ما اسلاميان زير و زبر گرديده، سلطنت تزاري بر باد حادثات رفت و روسيان دچار قحط غلا و خونريزي­ها آمد.»(کاتب، 1390: 4/1/709).

کاتب که تمام نارسايي­هاي ناشي از عملکرد حاکمان و عالمانِ روزگارش را به ‌چشمِ­سر مي­ديد و هرگز از کنارش بي­تفاوت نمي­گذشت، بخشي آن نارسايي­ها  را به صورت «ميراث مکتوب» در اختيار آيندگان مي­گذارد. او هميشه تلاش مي­کند قدمي را در جهت حل مشکل بردارد و گِرِهِي را از کار بگشايد؛ اما گاهي اوقات، که در يک‌سوي بي­کفايتي حاکمان و بيدادگران فاسد، و در ­سوي­ديگر، کارنامة غير قابل­دفاع و رشوه­ستاني عالمانِ بي­عمل را مي­بيند؛ شکوه­کنان مي­نويسد: «ملانمايان فتنه­جو  و نفاق‌انگيزي که در هر قلعه و قريه و قشلاق جا و سقناق دارند؛ چرا  عموم حرف شنوندگان خود را امر به معروف و نهي از منکر، که از لوازم فروعية دين مبين خاتم المرسلين است، و هدايت و ارشاد نکرده به موعظت و نصيحت از قتل و جرح و غارت و اسارت همديگر باز نمي­دارند و دلالت بر اتحاد و اتفاق نمي­نمايند؟»(کاتب، 1390: 4/3/77). گاهي اوقات که گويا احساس مي­کند ديگر «آب از سر گذشته!» آن­جاست که قلمش را بر ميدارد و با التجاء به امام عصر حجه‌بن الحسن مهدي(عج) شکوه­کنان مي­نويسد: «[چنين اوضاع اسفبار]، موجب أسف و حسرت اسلاميان مي­گردد و چون قوتي ندارند، همه خود را به رجعت و ظهور حضرت مهدي موعود(عج)، تسليت مي‌دهند.»(کاتب،1390: 4/2/476)

جمع­بندي و نتيجه­گيري

مواردي را که به عنوان مقايسه برگزيده­ام، هرگز به معناي استقراي تام و تمام نيست، فقط دلمشغولي نگارنده او را بذکر اين موارد سوق داده است، از اين­رو، اگر کسي يا کساني با زاويه­ديدهاي متفاوت به مسأله بپردازند، چه بسا مطالب گيراتر و مفيدتري را نيز اصطياد نمايند. اما به نظر نگارنده مهمترين کاري که بايد در راستاي سلسله مطالعاتِ نه فقط «سراج­پژوهي»، بلکه «کاتب­پژوهي» برداشته شود، اين است که در قدم اول تمام «ميراث مکتوب کاتب» به صورت منقح و مصحح، تحت نظارت افراد خبره و متهعد چاپ و در قدم دوم، فهرست­نگاري جامع و کاملي از مجموع آثار مرحوم کاتب فراهم آيد و در اختيار علاقه­مندان قرار گيرد. فهرستي که هم بتواند توالي حوادث و وقايع را به خوبي نشان دهد، هم رجال و شخصيت­هاي صاحب نفوذ و صاحب مقام در در بار را معرفي نمايد، هم خدمت­ها و خيانت­هاي ايشان را، هم نقش مستقيم انگليسي­ها در تاريخ دو سده‌و‌نيم کشور، و هم  اهداف، روش و پيامدهاي استبداد و خودکامگي و حکومت­هاي حاکم را و هم تاريخ و فرهنگ ملي و ديني افغانستان را؛ و دريک کلمه، بتواند نقش شاه­کليدي را در زمينه­ي «سراج­پژوهي» و «کاتب­پژوهي» ايفاء نمايد. در اين خصوص، آقاي داکتر مولايي تقدم رتبي دارد، - همانگونه که خود بشارت داده است-، اميد مي­رود، در آيندة نه چندان دور، شاهد رونمايي «شاهکاري» در اين زمينه از سوي ايشان باشيم. انشاءالله. اما اين، هرگز بدان معنا نيست که ديگران زانو را در بغل گرفته و دست از هرگونه کوشش و نگارشي بازدارند.

 

پانوشت:

 

[1] شاهان سدوزائي عبارتند از: احمد شاه ابدالي(پايه گذار افغانستان نوين درجمادي الثاني1160ق)،تيمورشاه، زمان شاه، محمودشاه و شاه شجاع.

[2] . شاهان محمدزايي عبارتند از: دوست محمد خان، شيرعلي، عبدالرحمن، حبيب الله، امان الله.

[3] . شاهان سلسله دودمان يحيي خان محمدزايي عبارتند از: محمد نادر خان، محمدظاهر و داودخان.

[4] . در تأييد اين مدعي، طي سطور آينده، جرياني را به نقل از مرحوم کاتب، نقل خواهم کرد.

[5] . نگارش اين کتاب در اول ذي­حجه سال1331ق، پايان يافته است. دکتر مولايي در مقدمه چاپ جديد اين اثر نوشته است: «محور اساسي اين کتاب دو چيز است: جنگ و نفاق؛ به سخن ديگر، اگر بخواهيم هدفي براي اين کتاب و نظريه­اي براي نويسنده آن بيابيم، اين هدف و نظريه، جز بيان علت جنگها و برادرکشي­ها که در بنياد از نفاق سيراب مي­شود، چيزي ديگري نيست.»(ر.ک: مولايي، 1390/الف: دوازده».

[6] . به طور مثال، در «تاج التواريخ» به نقل از عبدالرحمن آمده است: «شبي قبل از آنکه از روسيه عازم افغانستان شوم، در عالم رويا ديدم دو فرشته بازوهايم را گرفته مرا به حضور پادشاهي که در اطاق کوچکي جلوس فرموده بود، بردند. همان وقتي که مرا به حضور پادشاه و چهار نفر مصاحبش بردند، دريچه ديدم که رو بروي اطاق بود، دفعتا باز شده شخصي را به حضور آنها آوردند؛ پادشاه به اشاره چشم به شخص مذکور خطابي نمود، که من الفاظ پادشاه را نشينيدم، ولي جواب را شنيدم به قرار ذيل بود: «اگر پادشاه شوم معابد ساير اديان را خراب نموده به عوض آنها مساجد را خواهم ساخت» معلوم شد پادشاه از اين جواب چندان خوشنود نشد و به فرشته هاي که او را آورده بودند، حکم نمود او را بر گردانند، فورا     مشاراليه را بردند.  بعد از آن‌همان سوال را از من نمود، من فورا جواب دادم: «عدالت خواهم کرد، و بت­ها را شکسته به جاي آن­ها کلمه (طيبه)رواج خواهم داد.» چون اين الفاظ را اداء نمودم، اصحابش با نظر مرحمت آميزي به طرف من نگاه کردند. از اين نگاه معلوم مي­شد تصديق بر پادشاهي من نموده­اند. همان لحظه ملهم شدم که اينکه پادشاه مذکور حضرت محمد(ص) مي­باشد و ودو شخص طرف  يمين ابوبکر و عثمان و دو نفر طرف يسار عمر و علي مي باشند. بعد از خواب بيدار شدم، مشعوف گرديدم که حضرت پيغمبر و اصحابش مرا به امارت افغانستان انتخاب نموده­اند.»(عبدالرحمن، 1390: 228). از اين گونه بافته‌ها و افسانه­ها در اين کتاب زياد مي­توان يافت.

[7] . مرحوم کاتب، نظير اين بيان را «نژادنامه افغان» نيز در باره حبيب­الله کلکاني دارد. اينکه علت اين موضع­گيري تند مرحوم کاتب، چيست؟ شايد نياز به تحقيق بيشتر داشته باشد، اما آنچه از ظاهر تعابير کاتب بر مي­آيد اين است که وي ايشان را واجد صلاحت کشورداري نمي­دانسته است، به همين دليل هنگامي که مرحوم کاتب، با جمعي از متفذين شيعه  هزارۀ کابل از سوي بچه سقا مأموريت داده شد، تا به هزارستان(بهسود) رفته و از مردم اين منطقه به نفع او پيمان بگيرد، مرحوم کاتب، بجاي بيعت گرفتن، مردم را عليه وي و به نفع امان­الله تشويق نمود، و پس از بازگشت به کابل، بچه سقا به او مظنون گرديد، و مورد لت و کوب قرار داد، بگونه­ي که برخي گفته­اند در اثر لت و کوب بچه سقا از، کاتب از دنيا رفت.(حبيبي، 1377: 48. يزداني، 1372: 37).

[8] . منزل مرحوم کاتب در محلة «چِنداوُل» کابل بوده است، جا دارد توسط وزارات کلتور و اطلاعات و يا نهادهاي ذي­بط در حفظ و ثبت آن به عنوان يک اثر ملي اقدام شود.

[9] . به باور  برخي تحليل­گران مسايل تاريخي و سياسي، جناب ريس جمهور کرزي نيز در آغاز دوره رياست جمهوري خويش با وعده و عيد­هايي فريبنده توانست از هزاره­ها در تثبيت موقعيت خويش استفاده شاياني را نمايد، اما پس از عبور از دشواريها، کم­ترين توجه را به اين بخش از مردم افغانستان داشته است.