روایت قیام و انقلاب مردم مالستان

نوشته شده توسط مدیریت. ارسال شده در فرزانگان

روایت قیام و  انقلاب مردم مالستان

به قلم: حجت الاسلام ناصری (يکی از  پیشگامان قیام مردم مالستان)

اشاره:

حجت الاسلام آقای شیخ نوروزعلی ناصری، فرزند مرحوم ملا گشتی، متولد سال 1321ش، دروس ابتدایی را نزد ملاهای مکتب فرا گرفت. در سال 1336، از خدمت مرحوم آیت الله شیخ سرور فلسفی مالستانی، کتاب سیوطی و جامی ابن حاجب را فرا گرفت. در سال 1339، خدمت مرحوم الحاج رحیمی که تازه از نجف آمده بود، سیوطی و حاشیه‌ی ملا عبدالله را فرا گرفت. از سال 1340 به مدت چهار زمستان، بقیه‌ی کتاب سیوطی، حاشیه‌ی ملا عبدالله،  معالم، قسمتی از شرح لمعه و قسمتی از کتاب مطول تفتازانی را از جناب مرحوم الحاج مهدوی که تازه از نجف اشرف تشریف آورده بود، فراگرفت. از سال 44- 46 در خدمت عسکری بود. بعد از مدت دو سال عسکری، خدمت مرحوم استاد نجفی مالستانی، شرح لمعه و مطول را به اتمام رساند. از سال 1350 - 1362 در قریه های القبلان، رباط مالستان و شغله‌ی جاغوری، به وظیفه‌ی مکتب داری، تربیت و تعلیم بچه های مردم و نشر احکام شرعی و دینی پرداخت.

آقای ناصری با کودتای 7ثور 1357ش، وارد فعالیت‌های سیاسی، اجتماعی و مبارزاتی شد و یکی از پیشگامان قیام مردم مالستان علیه حکومت کمونیستی محسوب می‌شود. ایشان پس از پیروزی قیام مردم مدتی در کمیته‌ای مردمی به ریاست مرحوم استاد نجفی کار کرد، پس از شکل‌گیری گروه‌ها و احزاب سیاسی، به عضویت «سازمان نصر افغانستان» در آمده و به حیث یکی از مسؤولان آن سازمان کار می‌کرد، پس از روی کار آمدن دولت رسمی به عنوان  یک شخصیت متنفذ، در منطقه فعا لیت می‌کند.                                

روایت قیام  و انقلاب مردم مالستان

 آقای ناصری در زندگی خود فرازها ، نشیب‌ها، سردی‌ها ، گرمی‌ها، شیرینی‌ها و تلخی‌های  زیادی را دیده است؛ به خصوص از شکل‌گیری قیام و  انقلاب مردم مالستان و جاغوری، خاطره‌ها، روایت‌ها و داستان‌ها دارد. خوب است خاطره‌ها و روایت‌های او را که به قلم خودش نوشته شده است  بدون دخل و تصرف، باهم بخوانیم. وی می‌نویسد:

 در سال 1357 که توسط کودتای خلقی‌ها و پرچمی‌ها، رژیم سیاسی در افغانستان تغییر کرد وبا شعارهای فریبنده و دلگرم کننده توده های مردم را مجذوب خود کرد، ولی کم کم ماهیت اصلی آنان برای مردم علنی و برملا گردید. روزی در خانه مشغول کار بودم که یک نفر نزدم آمد گفت: خبر داری در افغانستان پادشاه گردشی آمده، داوودخان کشته شد؟ در خانه رادیو نداشتم به زودی دست از کار کشیدم یک پایه رادیو به مبلغ 20 افغانی مدت یک‌شبانه روز کرایه کردم تا شب پیش رادیو بودم که از رادیو پخش می‌کرد حکومت جدید برای مردم غریب و بی‌چاره روی کار آمده،  فردایش اعلام کرد دو حزب «خلق» و «پرچم» ائتلاف نموده دولتی به ریاست نور محمد ترکی و صدر اعظمی شخصی به نام حفیظ الله امین تشکیل داده و نیز تمام وزیران کابینه از جمله سلطانعلی کشتمند و عبدالکریم میثاق به عنوان وزیر تعیین گردیده.

مردم بسیار خوشحال بودند که دولت، یک دولتی طرفدار مردم غریب و مردم هزاره است ولی من از جهتی که قبلاً از حزب خلق و پرچم و شعله‌ای جاوید تا جایی آگاهی داشتم نگران بودم که چه خواهد شد. در آن هنگام آقای الحاج علیزاده تعداد چندین جلد کتاب، از کتاب‌های که در ایران نشر و خواندنش ممنوع بود، از قبیل کتاب‌های امام خمینی، دکتر شریعتی، طالقانی و بازرگان توسط حاجی رحیمی که بعداً مسؤول دفتر«سازمان نصر افغانستان» و «حزب وحدت اسلامی افغانستان» در کویته‌ای پاکستان شده بود، برایم فرستاد. ایشان در یک وضعیت خفقانی و جوّ نا مطلوب، کتاب‌ها را که از کویته تهیه کرده بود برایم رساند، در مدت دو یا سه شب در خانه ام مهمان بود، گپ‌های اصلی را از طرف خود و آقای الحاج علیزاده با من گفت.

سفر به کابل، دیدار با شهید بصیر و تقویت انگیزه‌ی قیام

 نامه‌ی از شهید بصیر رسید که آقای علیزاده از طریق پست کتاب فرستاده هرچه زودتر بیا که خطر دارد. در روز چهاردهم ثور راهی کابل شدم در غزنی با نادرشاه خزانه دار میرادینه روبه رو شدم، که تازه از کابل آمده بود بعد از احوال پرسی گفت: بسیار دولت خوبی روی کار آمده و هفت نفر وزیر از مردم هزاره از جمله عبدالکریم میثاق که خواهرزاده موسی قریدار بغرا است به حیث وزیر مالیه تعیین شده است. به موسی قریدار احوال بده که به کابل برود حتماً به حیث ولسوال مالستان مقرر می‌شود.

وقتی به کابل رسیدم در میدان شهید مزاری"ره" (پل سوخته سابق) مدرسه آیت الله العظمی محقق کابلی  نزد آقای بصیر رفتم ایشان فرمود:  وضع کابل بسیار خراب است، بیش از حد تصور، لحظه به لحظه موترهای گشت می‌رسد، من و رفقایم تحت تعقیب می‌باشیم هرچه زودتر موتر آماده کن در شب کتاب‌ها را در «کارته سخی» نقل بده که حتماً ضایع می‌شود. کتاب‌ها را  (که در حدود 700 جلد بود) در شب به کمک آقای بصیر و رفقایش در «کارته سخی» خانه مرحوم ملا بازعلی« لعلچک مالستان» انتقال داده عقب موتر را به دروازه یک تکوی(زیر زمین) برابر نموده مانند سنگ ریختم بعد از سه چهار روز دیگر بین تکوی رفته کتاب‌ها را تنظیم می‌کردم و روز به روز وحشت و ترس زیاد می‌شد.

بعد آمدم خدمت آقای بصیر تقریباً در حدود 20 روز در خدمت ایشان بودم و از ماهیت رژیم ترکی کاملاً مطلع شدم و آقای بصیر مخفیانه خیلی چیزها را به من گفت از جمله آن‌که این دولت دوام ندارد مردم افغانستان مذهبی هستند، حتماً علیه رژیم قیام می‌کنند. وی به من گفت: مالستان باید از دیگران عقب نماند. در مالستان در بین رفقا کار کنید. من هم که همیشه این هوای شورماشور در دماغم است بسیار با جدیت تصمیم گرفتم وقتی در مالستان رسیدم به کار مورد نظرشروع نمایم، کتاب‌ها را بعد از مشکلات فراوان به خانه رساندم چندی بعد که ترس و وحشت زیاد شد همه را در یک شب در جاهای مناسب انتقال دادم.

آغاز جلسات سری  تصمیم‌گیری چگونگی قیام علیه رژیم

در تابستان  سال 1357ش، آقای بصیر از کابل به بغرا آمد نزد وی رفتم گفت: فلان شب در بالا سر بغرا باید یک جلسه سری برگزار شود شما نیز بیایید. در شب موعود تا ساعت 9 شب در منبر بغرا جلسه داشتیم که درجلسه مرحوم الحاج تقدسی،٬ قریدار موسی،٬ کربلایی دروازی،٬ موسی قاسمی،٬ قریدار محمد اسماعیل،٬ الحاج فصیحی و من بودم که آقای بصیر درباره ماهیت رژیم و چگونگی قیام علیه رژیم صحبت نمود. و همه تایید نمودند و تصمیم بر این شد که یک جلسه وسیع‌تر سری دیگر باید برگزار شود و محل جلسه هم در خانه این‌جانب  تعیین گردید و به من وظیفه دادند که چند نفر دیگر از علما را که مورد اطمینان است در خانه ات دعوت کن. من چند نفر دیگر از جمله شیخ حسن عادلی٬ شیخ نادرعلی اخلاقی میرادینه٬ آقای شهید فیاض ورده مکنک  و چند نفر دیگر را  اطلاع دادم همه در جلسه حضور یافتند.

در جلسه راجع به آگاهی مردم عامه و قیام علیه دولت خلقی‌ها صحبت شد و بعد طبق پیشنهاد آقای بصیر دو تا نامه‌ی استفتا گونه،  یکی به آیت الله خویی(ره) و دیگری به آیت الله خمینی(ره) نوشته شد که در شرایط فعلی افغانستان چه کار باید کرد ؟ و چه باید بکنیم؟ نامه‌ها امضا شد و آن را به من دادند که چند نفر از علمای طراز اول مالستان نیز امضا نمایند. من نامه‌ها را نزد ملا بوستان مجاهد،٬ شیخ فقیر امینی نیزار٬، آقای مهدوی و یک عده دیگر بردم، همه امضا کردند و نامه را بسیار سری به آقای بصیر رساندم. ایشان به طرف کابل حرکت نمود و در همان سفر دستگیر گردید. به هر صورت طبق نقل مرحوم حاجی کاتب که در همان سال در مکه رفته بود، پس از بازگشت از مکه به مالستان نقل کردند که دو تا نامه‌ی استفتاء گونه از طرف علمای مالستان به نمایندگان مرحوم آیت الله العظمی خویی(ره) و امام خمینی(ره) رسیده بود، به هر صورت همان سال با و حشت و ترس سپری گردید به خصوص در آخر سال بسیار وحشت و اختناق زیاد گردید. هر روز و هر شب، گشت و گذار ولسوالی مالستان زیادتر می‌شد.علما و محاسن سفیدان تحت تعقیب قرار گرفتند.

در نیمه‌ی حمل 1358ش،  یک روز دیدم که یکی از علمای منطقه، با لباس بسیار فرسوده و چرکین و عمامه از همه کهنه‌تر به طرف پایین تلخک می‌رود، فهمیدم که فراری شده در شبش  مادر عادلی زوار از دنیا رفت مردم سوکه و نیزار جهت تشییع جنازه در منبر بالای سوکه جمع شدند آقای...که تازه وظیفه دار مکتب سوکه و نیزار شده بود به خواندن خطابه و روضه حاضر نشد و دیگران نیز معذرت خواستند، من بالای منبر رفتم و از ماهیت رژیم حاکم بر افغانستان بسیار بی‌پرده  سخن گفتم، مردم آن قدر بلند بلند گریه می‌کردند که فکر می‌کردم سقف منبر شکافته شد.

بعد از دفن میت آقای "ضبطوموئید" نیزار که شخص آگاهی بود، مرا نصیحت کرد که بسیار بی‌پرده صحبت کردید باید هرچه زودتر از منطقه خارج شوید، من شنیده ام که لیست چهارصد نفر از کابل آمده است  که باید دستگیر شده و به کابل انتقال داده شوند که  شما نیز از همان افراد می‌باشید. دو روز بعد یک نامه تاکیدی از طرف سید بشیر حسن بلوچ ذریعه نادرعلی رضایی که از شاگردانش بود رسید که وضع بسیار بد است من فردا از منطقه خارج می‌شوم وعده من و تو در قندهار، در هوتل دین محمد،  هرچه زودتر منطقه را ترک کن!  گفتم: شما بروید من هم در حال حرکت هستم.

بعد تصمیم جدی گرفتم که هرچه آمد،  آمد  باید فرار نکنم به طرف مکنک رفتم با شهید فیاض، مرحوم عرفانی اولنگک، مرحوم ملا موسی احسانی و شیخ قنبرعلی  نهضت در تماس شدم، گفتم: مردم آماده‌ی قیام و انقلاب هستند باید فرار نکنیم، با محاسن سفیدان مکنک در تماس شوید من موسفیدان دنگ امل را می‌بینم، از آن‌جا آمدم خانه الحاج عبدالکریم رباط سه یا چهار نفر از غیغانتو را دیدم قریدار محمدعلی لعلچک، موسی برادر قاسم خان رباط را نیز دیدم از بغرا کربلایی دروازی، میر محمد حسین، قریدارموسی، الحاج تقدسی و موسی قاسمی را دیدم گفتم: مردم مکنک آمادگی دارند ما باید یک جلسه‌ی قومی داشته باشیم، آقای مهدوی را نیز با خبر کنید که بیاید وعده در یک شب در "آب قاش" بغرا در خانه علی رحم رضا گذاشته شد.

در شب موعود ساعت ( نه ) شب از خانه حرکت  کردم یک میل تفنگ دودی با خود گرفتم تا ساعت ده شب در خانه علی رحم رسیدم دیدم دروازه بسته است کسی در آن‌جا نیست، به خانه میرمحمدحسین آمدم دروازه را زدم میرمحمد حسین بیرون آمد آهسته گفت: داخل شو، دیگران هم این‌جا است دیدم چراغ کم نور روشن است، کلکین خانه را پرده ضخیم گرفته بود، مرحوم آقای مهدوی نیزبا لباس غیر علمایی  حضور داشت. سخن آغاز شد که بعض از حاضران درمجلس، بسیار ترسیده بود با احتیاط و آهسته سخن می‌گفتند،  در این جلسه ملا نادرعلی غیغانتو با یک نفر دیگر، موسی برادر قاسم خان رباط، کربلایی دروازی، شیخ صمد، الحاج عبدالکریم رباط، مرحوم الحاج تقدسی، قریدار اسماعیل، قریدار موسی، میر محمد حسین، و موسی قاسمی و بنده (ناصری) حضور داشتیم که من و موسی قاسمی بسیار با جرأت و بی‌باکانه حرف می‌زدیم آقای مهدوی مرا نصیحت کرد که بسیار بی‌باکانه صحبت می‌کنی، برایت خطر دارد.

قریدار موسی و الحاج تقدسی و موسی قاسمی وظیفه گرفتند که با مرحوم کربلایی محمد یونس‌خان نوده و سائر موسفیدان خردک زاییده تماس بگیرند، بنده را وظیفه دار نمودند که با علمای مکنک در تماس باشم، جلسه خاتمه یافت، شب هنگام همگی در خانه خود رفتیم. گرچه با مجاهد بوستان و شیخ فقیر امینی نیزار قبلاً در تماس بودم، شب دیگر در خانه مجاهد رفتم شیخ فقیرامینی را نیز خواستم جریان را صحبت کردم، تصمیم بر این شد که آقای مجاهد به بهانه خریدن گاو و گوسفند به طرف پشی و شیرداغ برود تا معلوم شود آن مردم آمادگی دارند، اسلحه دارند یا خیر؟ وی به طرف پشی حرکت کرد، من فردایش به طرف مکنک حرکت کردم با رفقای سابق صحبت کردم ایشان گفتند: ما محاسن سفیدان مکنک  را دیده ایم آنان کاملاً آمادگی دارند. من هم گفتم: علما و محاسن سفیدان ملکی نیز آمادگی دارند، سه نفر از اقوام ملکی با کربلایی محمد یونس‌خان و سائر محاسن سفیدان خردک زاییده  در تماس بوده، آن‌ها جواب مثبت داده اند کلا دست در کاراند، برگشتم خانه چهار روز بعد شهید مجاهد در خانه ام آمد و گفت: مردم پشی و شیرداغ، اسلحه دارند و کاملاً آماده قیام هستند،  من،(ناصری)، شهید مجاهد و مرحوم امینی نیزار، چون با هم نزدیک بودیم تقریباً هر شب در تماس بودیم، بعد رفتم نزد شهید فیا ض، جریان را صحبت کردم، وی نیز آمادگی مردم مکنک را گزارش داد، یک مقدار اطمینان حاصل شد.

مجدداً وعده گذاشتیم که جلسه‌ای چهار نفری در فلان روز در «بلند کوتل» بین  منطقه «بلاغه» و «مکنک » داشته باشیم، روز موعود، شهید فیاض، این‌جانب، شهید مجاهد و مرحوم امینی در نقطه‌ای تعیین شده گرد آمدیم، و در حول مسائل مورد نظر به گفتگو نشستیم، و برای هفته‌ی بعدی نیز وعده گذاری نمودیم که در این محل فلان ساعت آخرین جلسه را برگزار نماییم، روز موعود نیز هر کدام جدا جدا در محل موعود رفتیم در آن روزها تازه شنیده بودیم که مردم اجرستان ولسوالی خود را آزاد کرده اند، و نیز در آن روزها عسکرهای فراری که از ولسوالی گیزاب فرار کرده بودند، تعداد هیجده نفر آنان، شب در قریه‌ای سوکه آمدند و در خانه‌ها تقسیم شدند  و دو نفر شان در خانه این‌جانب بودند، آن‌ها گفتند: مردم ولسوالی گیزاب، ولسوالی خود را آزاد کردند و ما فرار کردیم.

صبح، خلیفه چمن برادرم احوال داد که یک گروپ نظامی برای دستگیریی عسکرهای فراری همرای چند نفر مسلح از ولسوالی مالستان، به دهن سوکه رسیده اند، به فراری‌ها اطلاع دهید منطقه را ترک کنند. قبل از این‌که آن‌ها در قریه برسند عسکرهای فراری را از خانه‌ها برون نموده در جای موسوم به دهن دیبه پنهان کردیم، آمدیم خانه که عسکرهای ولسوالی برای تلاشی (بازرسی) خانه‌ها ی مردم رسید ه، خانه ها را تلاشی کردند کسی را نیافتند، گفتند: راپور اشتباه بوده، بر گشتند، وقتی از خطر گروپ نظامی مطمئن شدیم، عسکرهای  فراری  را از مخفی‌گاه در خانه آوردیم، در اول صبح حرکت کردند از راه کوه رفتند دیگر برای ما معلوم نشد که بر سر آن‌ها چه آمد.

آخرین جلسه‌ی تصمیم‌گیری و شگرد  جدید

در آخرین جلسه‌ای ما چهار نفر در کوتل پشته‌ای «بلاغه» تصمیم بر این گرفته شد، که از  شگرد جدیدی برای وادار کردن مردم به قیام عمومی علیه دولت استفاده کنیم و آن این‌که شب نامه از طرف مردم ملاخیل در منطقه پخش شود، که اگر مردم مالستان ولسوالی خود را آزاد می‌کنند خیلی خوب، ما هم کمک می‌کنم و الا لشکر ملاخیل از راه کوتل خون وارد سرزمین «مکنک» می‌شود هر چه از تر و خشک گیرش آمد از بین برده و نا بود می‌کنند و یا به یغما می‌برند شب نامه توسط  شهید فیاض نوشته شد، آن را تکثیر نمودیم، مسؤولیت پخش آن در مکنک به عهده‌ی شهید فیاض و از نوده تا دهن سوکه به عهده‌ی این‌جانب و از آن به بالا تا پل حاجی به عهده‌ی شهید مجاهد گذاشته شد شب نامه در یک شب پخش شد، مردم به وحشت افتادند، همه زمزمه می‌کردند که ولسوالی مالستان باید آزاد شود و الا مرم اجرستان می‌آیند.

شب دیگرش نزدیک بود بخوابیم، سه ، چهارنفر از قریه‌ای پایین سوکه به خانه ام آمدند و گفتند: تو فارغ البال در خانه نشسته‌ای، امشب مردم ملاخیل حتماً تا دهن سوکه خواهد آمد خانه ما را به غارت می‌برند، از خانه برون شدم اهل قریه را با خبر کردیم که سر کوهای اطراف پایین سوکه سنگر بگیرند، و سه، چهار نفر موسفید بروند دهن سوکه وقتی که مردم ملاخیل به دهن سوکه رسیدند، بگو یند: ما نیز با شما هم‌نوا هستیم، برای آزادی ولسوالی با هم حرکت می‌کنیم، من به طرف قریه‌ای میربای رفتم آن‌ها را با خبر کردم، مردها با تفنگ‌های شان بیرون آمدند و عازم کوه شدند. به تعداد هفت یا هشت نفر در خانه خلیفه چمن جمع شدند، ململ کهنه را از خانه‌ها جمع آوری کرده تا صبح برای پور نمودن کارتوس‌های شان پاره پاره می‌کردند.  من در دهن سوکه همرای چند نفر بودم که آن‌ها فکر رسیدن مردم ملاخیل را می‌کردند و خود در فکر دیگر بودم شب سپری شد و از مردم ملاخیل خبری نشد!!

سه روز بعد از پخش شب نامه،  در حالی که مرحوم قبلگایم شدیداً مریض بود، ساعت هشت صبح آقای شهید فیاض در خانه آمد و گفت: مردم آمادگی دارند، بنا است که فردا در نوده جمع شوند بیا با هم در خانه آقای مهدوی برویم، گفتم: قبلگایم که خیلی مریض است چه کار شود، قبلگایم که از رژیم ترکی بسیار بدش می‌آمد، قبلاً هم چندین بار با من گفته بود، در خانه ننشینید، بروید مردم را از ماهیت رژیم آگاهی داده و دست به اسلحه بزنید، دین و مذهب پامال شده با من گفت: اگر زنده ماندم که ماندم، اگر مردم، ایمانم با خودم هست، بروید شیخ محسن را از خانه شان بیرون کنید.

همراه با شهید فیاض به طرف غیغانتو حرکت نمودیم، در سر راه خود با الحاج تقدسی و قریدار موسی گفتیم: که فردا آقای مهدی را به نوده می‌بریم، شما نیز با دیگران حرکت کنید. شب در خانه‌ای آقای مهدوی بودیم، مرحوم حاجی محمد جمعه و حاجی دالر را هم طلب کردیم، پس از صحبت و اطمینان مرحوم مهدوی نیز حاضر شد همرای ما، در جلسه‌ای نوده شرکت نماید. فردای شان بعد از چای صبح از راه کوتل پشه خانه به پشه خانه آمدیم، و به مرحوم الحاج عبدالکریم رباط نیز احوال داده بودیم که وی نیز حرکت کند، از راه خود چمن رئیس پشه خانه را با خود گرفتیم، در "سرخ اوبه" ای لاغرجوی، ملا بوستان را نیز با خود همراه نمودیم،

جلسه‌ی عمومی و سرنوشت ساز مالستان

ما وقتی‌که در نوده  رسیدیم دیدیم به تعداد یک صدو پنجاه نفر از مکنک، داله خردک زایده حضور یافته اند، بعد از نیم ساعت انتظار مرحوم سید غلام حسن نجفی، الحاج عارفی، کربلای محمدیونس‌خان، حاجی جعفرخان، ملک محمد حیدرخان، قریدا ر قیوم داله درجلسه حضور به هم رساندند، جمعیت تقریباً به پنج صد نفر رسید.

مرحوم حاجی رئیس مکنک رو به طرف علما کرد و گفت: که در این شرایط که دین، مذهب و ناموس به خطر افتاده وظیفه چیست ؟ خوب به خاطر دارم که بار اول مرحوم آقای نجفی فرمود: در این شرایط وظیفه شرعی قیام، مبارزه و انقلاب است، سکوت و خانه نشستن حرام است. دیگر چیزی نگفت، بعداً آقای مهدوی گفت: باید با رژیم جنگ و مبارزه کرد اگر کشتیم پیروزیم، اگر کشته شویم شهیدیم.

بعد مرحوم کربلای محمد یونس‌خان گفت: حالا که وظیفه مشخص شد فردا به طرف میرادینه حرکت کنیم. حاجی رئیس نیز تائید کرد که اگر به عجله حرکت نکنیم ممکن است علما و سران قوم دستگیر شوند. بعد حاجی عبدالکریم رباط گفت: در سال سقاوی، مرحوم شیخ محمد باقرخان، سرمیر مالستان بود هم اکنون اگر ملک محمد حیدرخان به عنوان سرمیر یا قوماندان انتخاب شود بسیار خوب است، مردم همه قبول کردند مرحوم آقای نجفی برای پیروزی دعا کرد و پراکنده شدیم، قبل از پراکنده شدن آقای شهید فیاض گفت: حین جنگ ممکن است، سربازان دولتی از دو راه؛ یکی راه باد علوم و دیگری کوتل دوره برای کمک وارد شوند و ما غافل باشیم، از این رو،  مسؤولیت حفاظت کوتل دوره، به عهده این‌جانب و مسؤولیت باد علوم، به دوش مرحوم حاج عبدالکریم گذاشته شد.

 ساعت پنج عصر به خانه ام آمدم، مردم قریه‌ای "سوکه"  که منتظر احوال بودند جمع شدند، جریان را صحبت کردم که مسؤولیت حفاظت کوتل دوره، به مردم سوکه، نیزار و القبلان سپرده شده است.

فردا وقت به طرف کوتل حرکت کنید مردم خوشحال شدند، خودم ساعت ده شب به طرف القبلان رفتم مردم را در خانه حاجی کاظم جمع کردم، جریان را گفتم که صبح وقت مسلح به طرف کوتل "دُوره" حرکت کنید مردم آمادگی نشان دادند، در آخر شب به خانه برگشتم. بعد از نماز صبح مردم سوکه به طرف کوتل حرکت کردند من با یک میل تفنگ تاج‌دار که نسبتاً خوب بود به طرف شینیه‌ده حرکت کردم، بالاتر از قریه کهنه از راه یک طرف  شدم کمی خوابیدم، بیدار شدم و به راه ادامه دادم ساعت 8 صبح به شینیه‌ده رسیدم، دیدم که افراد مسلح زیاد از پشت بازار به طرف ولسوالی در حرکت اند. محاسن سفیدان، علما و یک عده دیگر در بازار، پرچم بسیار بلند را به یک سید به نام سید میر احمد از قول بلوغو داده اند . مردم در اطراف پرچم  موج می‌زدند، به محضی که چشمم به پرچم افتاد از شوق گریه زیادی کردم، مردم حرکت کردند، من پیش‌تر آمدم تا شب خود را به کوتل "دوره" رساندم. در همان شب، لشکر حصه‌ای اول مالستان به قریه‌ای سوکه رسید ه بودند.

فردای آن روز به طرف ولسوالی حرکت کردند،  تا عصر آن روز سنگرهای خود را پخته کردند، رأس   ساعت 5عصر تیراندازی به طرف ولسوالی آغاز شد، تا شب هشتم جنگ ادامه داشت من و مرحوم مجاهد بوستان شب و روز به سنگرهای کوتل "دوره"ه گشت می‌زدیم گاه گاه، در سنگرهای نزدیک ولسوالی رفته با تفنگ دودی مشغول جنگ بودیم، جنگ و زد و خورد از دو طرف تا هفت شب و روز ادامه داشت، در شب هشتم اواخر شب سربازان ولسوالی پا به فرار گذاشتند، که دو نفرشان بی‌اطلاع به سنگر رسیدند، ایشان را دستگیر و خلع سلاح نمودیم. و عده‌ی دیگر را در حال فرار از راه کوتل "دوره" دستگیر و خلع سلاح نمودیم، بعد یک هلیکوپتر آمد تقریباً نیم ساعت به ولسوالی گشت می‌زد و راکت پرتاب می‌کرد که خساره به کسی نرسید. و شهیدعبدالکریم، پسر حاجی ارباب جعفر در اثر تعقیب فراری‌های سپاه دشمن، و درگیری بین اتاق به شهادت رسید.  بعد از جستجو جنازه 29 نفر از خلقی‌ها به دست آمده و عده‌ی دیگر از جمله ولسوال را دستگیر نمودند.

پیروزی قیام و تشکیل کمیته مردمی

در آخر روز پیروزی و فتح ولسوالی مالستان علما، محاسن سفیدان، و مجاهدان در حسینیه‌ی پل حاجی گرد آمدند و برای اداره‌ی امور مردم، حفظ نظم و امنیت در منطقه و جلوگیری از خودسری‌ها کمیته‌ی مردمی به رهبری علما و محاسن سفیدان تشکیل گردید و مرحوم استاد سید غلام حسن نجفی از طرف مردم  به حیث رییس کمیته و آقای الحاج عارفی و کربلایی محمد یونس‌خان نوده، من و آقای شهید فیاض به حیث عضو کمیته انتخاب شدیم.

تصمیم برای آزادسازی ولسوالی جاغوری

فردایش در شینیه‌ده آمدیم تصمیم جدی گرفتیم که مجاهدان پراکنده نشوند، برای آزادی ولسوالی جاغوری حرکت نماییم، همه باهم به طرف رباط حرکت کردیم، مجاهدان  شب در آن قریه، تقسیم شدند، اعضای کمیته با محاسن سفیدان در خانه مرحوم ملک هاشم رباط مهمان بودیم، ساعت 4 عصر بود که چند نفر از بزرگان شغله جاغوری، به سرکردگی آقای میرزایی شغله رسیدند بسیار خوشحال و خندان، پیروزی بزرگی که نصیب مالستان شده بود را تبریک گفتند، آقای میرزایی از علما کسب تکلیف نمودند، علما گفتند: هرچه زودتر به جهاد با خلقی‌ها بر خیزید، آقای میرزایی ازجایش حرکت کرد و گفت: همین شب مردم شغله را به طرف ولسوالی حرکت می‌دهم، شما مالستانی‌ها نیز ما را در آزادی ولسوالی جاغوری همکاری نمایید، مردم مالستان قول قطعی دادند و گفتند: ما فردا به طرف ولسوالی جاغوری حرکت می‌کنیم.

فردایش چند نفر از بزرگان المیتو، و خاربید رسیدند و پیروزی مردم مالستان را تبریک گفتند و ازمالستانی‌ها درخواست همکاری جدی نمودند، مردم مالستان به سرکردگی علما و مرحوم ملک محمدحیدرخان، به طرف جاغوری حرکت نمودند، بزرگان مالستان و اعضای کمیته شب در المیتو ماندند، و ملک محمد حیدرخان از راه کوتل....که بسیار کوتل بلند است، تا شب خود را پشت قریه "علیاد" که مشرف بر ولسوالی بود رساندند، شب در سنگرها جا به جا شدند که با رسیدن مردم شغله، شش‌پر و کمرک جنگ آغاز شد که در آن زمان من در سنگر ملک محمد حیدرخان بودم، و به من گفت: شما باید به کمیته برگردید و گزارش جنگ را بدهید.

من آمدم در کمیته که مقر آن در "المیتو" بود گزارش دادم، بعد مرحوم کربلایی محمدیونس‌خان که عضو کمیته بود، به من و حاجی عبدالرحمن احمدی باشی پل پایین، وظیفه داد که تا ختم جنگ به حیث عضو رابط بین کمیته و جبهه جنگ باشید، ما دو نفر با این‌که مسافت المیتو و کوه "علیاد" و قریه "ممدک" سه تا چهار ساعت فاصله داشت، تا ختم جنگ که هشت روز طول کشید، در رفت و برگشت بودیم. در این جنگ، ملک محمدحیدرخان، قوماندن جنگ از ناحیه قسمت پایین پهلو زخمی گردید که بعد از پانسمان برگرداندیم. روز هشتم خلقی‌ها شکست خوردند، مردم به ولسوالی هجوم بردند هرچه اسلحه، امکانات نظامی و مهمات باقی مانده بود به غنیمت گرفتند.

 


مطالب مرتبط با این موضوع:

 قيام مردم مالستان در آيينه‌ی تاريخ (بقلم: آقای قنبرعلی نهضت)


زندگینامه حجت الاسلام استاد عارفی مالستانی(زيدعزه)


زندگينامه شهيد مجاهد (فرمانده عمومی ولسوالی مالستان)


زندگی و اندیشه های استاد شهید بصیر مالستانی(ره)


زندگی نامه شهید معلم غلام حسن اخلاصی


قیام مردم مالستان - قسمت دوم و سوم- وبلاگ جانباز- آقای کریمی مشهد