ای پاسدار جان من وخاک میهنم

نوشته شده توسط شریف عظیمی. ارسال شده در ادب و هنر

 ای پاسدار جان من وخاک میهنم
پشت خط مقاومت تو ست مأمنم


سه رنگ پرچم وطن من لباس توست
سبزش تو، سرخ خون تو، رنگ عزا منم!


پلّه به پلّه زندگی را شام تا سحر
درسایه سار غیرت تو بال می زنم


تو ایستاده ای که دوصدبار بشکند
درسدّ استقامت تو دست دشمنم


فیتیله های شمع وجود تو سوخته
تا درشعاع خون تو اینگونه روشنم


آتش، ترانه های تورا شعله می زند
من شعری درثنای تو درحال گفتنم


هرلحظه با شهادت تو سرخ می شود
تصویر برگ لاله ای از قاب گلشنم


آیا اجازه می دهی لختی به پا شود
تنها به احترام شما ایستادنم؟!


بی تو سفال می شود اندازه دلم
با بودن تو قطعه ی برّان آهنم


بیرون روند گلّه به گلّه هراس ها
وقتی تو ایستاده ای در مرز بودنم


روی سرم اگر سپردست تو نبود
هرلحظه می رسید صدای شکستنم


در دفتر خیال خودم تا هنوز هم
جایی برای ثبت وفای تو می کَنم


آنقدر جانفشانی ات از حدگذشته است
جان می سپاری لحظه به لحظه به دامنم


بر تو سلام ای دژ مستحکم وطن!
ای مانده پیکر تو به هر کوه و برزنم


اردوی عشق ملّت بیچاره منید
ای ارتشی که جان شماهست درتنم


دریادلان نامیّ ایثار! من هنوز
درجویبار خون شما درشکفتنم


شریف عظیمی.