سرنوشت یاران و همراهان "بابه مزاری"2

نوشته شده توسط مدیریت. ارسال شده در بابه مزاری

سرنوشت یاران و همراهان "بابه مزاری"2

نویسنده: استاد بصیراحمد دولت آبادی

منبع: صفحه فیسبوک

ب:سرنوشت یاران و همراهان بابه مزاری:

3- حاج معلم( حاج گل آغای ترکمنی):

حاج گل آغا معروف به "حاج معلم" فرزند حاج محمد اسحاق ترکمنی،یکی ازورزیده ترین چریک های اولیه سازمان نصرافغانستان بود.با او در جریان جنگ معروف کوبایی ها( در سنبله سال 1360ش در چهارکنت) برای اولین بار در زیارت 12 امام بالای شرشر و نزدیک کافر قلعه،آشنا شدم.داستان آن واقعا جالب است، وقتی در قریه "بابه قوچی" به اثر بی برنامه گی فرمانده نظامی، از قوای دولت شکست خوردیم. دیگران که منطقه را بلد بودند، مستقیما سوی شرشر گریختند. اما،ما8 نفر از بچه های" دولت آباد" به دنبال یک نفر که احتمال می دادیم راه بلد است ، فرار کردیم. متاسفانه او زود خود را از ما جدا ساخته به ییلاق تحت قلمرو حرکتی ها رفت و ما از نابلدی مستقیم بالای قوای دولت رفتیم! وقتی از بین جر سر بلند نمودیم که توپ و تانک و هاوان یک باره سر ما فیرنمودند! به ناچار دوباره داخل جربرگشتیم و بار دیگر از یک آبرفت دیگر بالا رفتیم که باز به سمت قوای دولت کشیده شد. ازنزدیکی های ظهر تا عصر به این شکل سرگردان شدیم.

فرمانده اصلی در آن روز شهید استاد ابراهیم بود، متاسفانه ایشان در کار های خود هیچ نظم و برنامه ی نداشت! همین بی نظمی و بی برنامه گی سرانجام جان خود و 16 نفر از بهترین جوانان رزمی را در کازک هرات گرفت.در آن روز هم در وقت فرار چنان بی نظمی صورت گرفت که کسی از کسی خبر نداشت.ما هم بدون اینکه بدانیم کجا می رویم دراخل یک جر شده بودیم .از قبل هم دوشبانه روزگرسنه بودیم، ولی در آن روز نزدیک بود از تشنگی تلف شویم. یکی ازبچه ها از حال رفته بود، به نوبت او را به دوش خود حمل می کردیم تا بدست دشمن نیافتد.تمام امیدما به یک نوع قرص بود که می گفتند برای تسکین تشنگی مفید است!اما هیچ اثری نداشت ولی جز تلقین و بازی دادن خود راهی هم نداشتیم.

سرانجام کار به جایی رسید که از همان8 نفررفیق جان جانی نیز جدا شده هر کدام راه خود را پیش گرفتیم(این هشت نفر اینها بودند: شهید عصمت، شهید ضیا، شهید صالح، شهید مبارز، مرحوم رضایی برادر شهید عصمت، محمد قومندان، نسیم چهار باغ سیدانی و اینجانب). دیگران را نمی دانم کجا رفتند، ولی من بین قوای دولت و نیروهای خودی گیر افتاده بودم. از دو طرف سر من فیر می شد! ابتدا با شنیدن صدا خود را بین علف ها می انداختم از گب زدن مانده بودم، بعدا به حدی خسته شدم که دیگر توان خم شدن هم نماند، لقیده لقیده خود را طرف نیروهای خودی می کشیدم که یکی مرا شناخت و دیگران را دستور داد که فیر نکند.صدا را نمی شنیدم ولی دیدم کسی فیر نکرد ، به زحمت خود را بالا نزد دیگران کشیدم که مرا به پشت جبهه راهنمایی کردند.هنوز به 12 امام پیش بابه مزاری نرسیده بودم که "استاد محقق" با یک نفر دیگر از دم رویم گذشتند، اصلا به من اعتنایی نکردند. دلم بسیار بد شد با خود گفتم این" محقق" را نگاه کن، یک احوال پرسی هم نکرده، رفت!

وقتی نزدیک دوازده امام رسیدم تا بابه مزاری مرا دید کسی را فرستاد که مرا کمک کند تا بالای صفه برایم، خود فورا یک سطل آب آورده مقداری از خاکه های کلوچه را از کنج بوجی ها جمع کرده برایم آورد، خبرداشت که گرسنه هستم. من از گرسنگی و تشنگی چنان با عجله می خوردم که مجال نمی دادم دهانم آرام بگیرد. وقتی شکمم نیم سیرک شد چشمانم نیز باز شد، دیدم کسی که از دم رویم رفت و من خیال کردم" استاد محقق" است،پس برگشت نزد بابه، کس دیگر بوده است! بابه مزاری مارا باهمدیگر معرفی کرد، او همان "حاج معلم" بود که بعد ها در اواسط زمستان همان سال،چهار نفره از فرودگاه کابل به هرات آمده، وارد ایران شدیم.

حاجی معلم مرد بسیار با هوش در عین حال بسیار شجاع و با جرات بود.درروز های اول پس از جنگ یک شام او چند نفر را گرفته با خود به قریه دایمرگ ها برد،چون شایعه بود که نیرو های دولتی آنجا می آیند.در برگشت که شب تاریک شده بود با یک نظم و ترتیب خاصی همه راجمع کرده، چند بار همه را شمرد تا کسی جا نمانده باشد، با احتیاط تمام همه را به نانوایی برگرداند.آنجا من تفاوت برنامه کاری او و استاد ابراهیم را مقایسه نمودم که تفاوت زیادی با هم داشت.

در میدان هوایی کابل وقتی طرف طیاره می رفتیم،بابه مزاری از همه ما جلو تر بود.وقتی "بابه مزاری" از تلاشی گذشته ، سوار طیاره شد، حاجی با سرعت یک پاکت میوه را که بدست داشت ،به یکی از عساکر تلاشی گر داده خود از تلاشی رد شده، دم در طیاره رفت! در این وقت صدای بلند شد و تلاشی گران وارخطا پاکت را به خود حاجی داده ،ما و صابر کوچولو را حسابی تلاشی کردند، اما چیزی نیافتند. ولی صدای اسلحه یاب خاموش نمی شد تا اینکه، دونفر پشت سر ما سلاحهای خود را کشیده تحویل دادند که صدا مربوط به سلاح ماست.

من آنجا متوجه نشدم، بعدا در هرات متوجه شدم که حاجی سلاح دارد، ولی نپرسیدم چطور از تلاشی تیر کرده است ! بعد ها در تهران روزی که استتار وحمل سلاح را آموزش می داد از آن حادثه و خاطره نام برد و کلت کمری را داخل همان پاکت زیر میوه های خشک جا سازی کرده بود!حاجی در رشته های مختلف جنگ های چریک شهری مهارت داشت، اما حیف که با این همه مهارت و توانایی جسمی و روحی، برخوردش با دیگران تند بود و همین باعث شده بود که اکثر بچه ها چه در داخل و چه در خارج، از او ناراضی باشند.

در سال 1363ش پس از آنکه،اختلاف شیخ نوری با استاد محقق وحاج معلم به اوج خود رسیده بود، بچه های شولگره اکثر شان از او ناراض بودند. روزی در تهران در منزل دشتیار، زمانی که" بابه مزاری" پاکستان رفته بود،"صفدر پکار"یکی از قومندانان نترس شولگره با تعدادی از نظامی های شولگره، تصمیم گرفتند که ما و حاجی را بزنند! حاجی از طرح خبر شده فرار نموده، به قم رفت.وقتی اواز صحنه دور شد،پیش از اینکه بچه ها طرح خود را عملی سازند، من خود نزد صفدر"پکار" رفتم. با شوخی و راستی گفتم، چه طرح دارید؟ بیایید من هستم. صفدر با صداقت اعتراف نمود که ما قصد داشتیم شما را بزنیم، ولی حاجی فرار کرد! گفتم من که هستم. صفدر خندید و گفت: ترا چطور بزنیم تو همیشه بروی ما می خندی!

بهرحال، حاجی معلم شخص بسیارزرنگ و ورزیده بود. ایرانی ها همواره از بابه مزاری تقاضا می کردند که حاجی را از خود دور سازد!اکثر نهاد های ذی ربط به مسایل افغانستان، از حاجی معلم ناراض بودند، چراکه بار ها پیش او کم آمده بودند.یک شب در منزل دشتیار تهران، نوبت نگهبانی به محمد"عبده" بود، همین که حالا نماینده مردم شولگره در مجلس شورای ملی است.

موتر پلیس از سرک دم خانه می گذشته که متوجه سلاح "عبده" می شود،البته، بچه ها شوخی می کردند، که عبده خود طرف آنها سلاح کشیده است، هرچه بود، تاپلیس ها از سر دروازه خود را داخل حیاط می اندازند "عبده" دویده، حاجی معلم را از خواب بیدار می کند!حاجی هم فورا یکی دونفر از پلیس ها را خلع سلاح می نماید.با عذر و زاری از طرف پلیس ها، سلاح شان پس داده شد، ولی این اقدام برای کمیته محل بسیار سخت تمام گردید، بعدا ما تاوان زیادی از بابت این اقدام جسورانه پرداخت نمودیم که من در کتاب "از نانوایی تا کاشانک" به این موضوع نیز پرداخته ام.

یک روز در قرارگاه سپاه انقلاب اسلامی رفته بودتا با مسؤل قرارگاه ملاقات نماید. مسؤل قرارگاه آن وقت یکی از نصری های ایرانی بود. نگهبانان نمی گذارد می گویند مسؤولان جلسه دارند! حاجی معلم هم از همان روش غافلگیری استفاده نموده، به نحوی خود را از پنجره اتاق داخل دفتر کار رییس می رساند که رییس با رفقای خود پا ها را روی میز دراز نموده چای می نوشند و فکاهی می گویند!حاجی آنها را بسیار مسخره می کند که اگر ضد انقلاب از این روش استفاده نموده خود را به شما برسانند، چکار می کنید؟خلاصه آنها حسابی نزد حاجی کم آمده بودند و همیشه به حاجی امتیاز می دادند.

روزی یکی از بچه های هموطن که بسیار هم زرنگ بود و در یک نهاد ایرانی کار می کرد، به اندازه ی که رییس خود را وادار ساخته بود وقتی ما در اداره شان می رفتیم رییس برای ما چای می آورد. ما می دانستیم این یک طرح یک لحظه ی است. ولی نفس آن که یک افغانستانی بتواند این نقش را بازی کند خود یک مهارت بالای لازم داشت.روزی همان دوست زرنگ با یکی از دو نفر از همکاران ایرانی خود به دیدن بابه مزاری آمدند.در حقیقت او می خواست توان و اقتدار خود را به ما نشان دهد که در آن اداره چه جایگاه بلندی دارد که مهر آن نهاد به دست اوست . مهر را به بابه مزاری نشان داد، بعد نوبت به حاجی رسید.حاجی با یک مهارتی پیش روی همه پلاستیک مهر را جدا ساخته به من داد و خود با چوب مهر بازی می کرد تا مهمانان راهی شدند و چوب مهر را به آن دوست زرنگ داد و او هم بدون اینکه نگاه کند در جیب گذاشته، رفت!

وقتی آنها رفتند حاجی قضیه را به بابه گفت: بابه بسیارناراحت شد که چرا مردم را آزار می دهید، بیچاره حالا نزد همکاران خود کم می آید.حسابی حاجی را کوبید.یکی دو ساعت بعد دیدیم که آن دوست زرنگ وارخطا پس آمده و پیش حاجی زاری می کند که آبرویش می رود. حاجی می گوید شاید از اول مهر نداشته، مهر کن سر شما کلاه گذاشته است! آن دوست رو به بابه مزاری کرده التماس می کرد که به حاجی بگوید مهر را بدهد. بابه هم گفت بدهید مهر را بیشتر مردم را اذیت نکنید. مهر را دادم، ولی آن دوست وعده داد که همه را یک پلو ومنتو می دهد که البته، به قول خود وفا کرد.

بهرحال،حاجی علاوه برمهارت های نظامی و وخاصتا چریک شهری، در انتقال پول و امکانات فرهنگی در جبهات مهارت خاصی داشت،با هراتی ها و پاکستانی ها در این باره ارتباط گسترده داشت.او با استاد خلیلی و استاد شفق رابطه خوبی نداشت،نمی دانم اختلاف شان در چه بود، هرچه بود اتهامات زیادی علیه هم داشتند. اوهمیشه بین ایران و افغانستان و پاکستان درسفر بود.

سرانجام درتاریخ 27جوزای سال 1364ش در یکی از سفر ها بین تفتان و کویته بلوچستان پاکستان، در یک حادثه مشکوک ترافیکی جان خود را از دست داد و "سلطان عارفی کجرانی" همراه و همسفر او، در آن حادثه از ناحیه پا به شدت مجروح گردیده و سالها روی بستر ماند.با کشته شدن حاج معلم، ضربات سنگینی از هر نگاه به جناج بابه مزاری وارد شد، بخصوص از نگاه انتقال پول و مواد فرهنگی به داخل کشور.مقدار پولی که فقط رابطه خود حاجی معلم با طرف بود،برای همیشه از دست رفت. حتی یکی دو موردی که من هم در جریان بودم، نیز گرفته نشد.نمی دانم خود بابه مزاری در غرب کابل گرفت یا نه،خبر ندارم.

در پایان، باید به این واقعیت اعتراف نمود که در جمع ما(بخش شمال سازمان نصر افغانستان)از نگاه تیز هوشی و مهارت های رزمی و تجارب جنگهای چریکی و... هیچ کسی به پایه حاج معلم نمی رسید.تنها ضعف او همان برخورد تندش بود که خیلی ها از او دل خوشی نداشتند.اوبا اینکه در بسیاری از زمینه های رزمی وبخصوص استتارو حمل سلاح، مهارت خاصی داشت،متاسفانه مرگ نابهنگام او باعث آن گردید تا از این تجربیات استفاده چندانی صورت نگیرد.صد افسوس که ما نتوانستیم حتی یک مصاحبه مفصل از او داشته باشیم.طبق همان روش اصلی حبل الله،که دیگران را مطرح می ساخت نه خودی ها را، کدام مصاحبه ی با او و خیلی از عزیزان دیگر صورت نگرفت. تنها یکی دوبارکه با هم تنها ماندیم، خاطرات خود را برایم نقل نمود که بدبختانه ضبط نشد، فقط شفاهی چیز های در ذهن من مانده است.یگانه اثری که از ایشان برای نسل امروز و فردا باقی مانده، همان مصاحبه گونه ی است که جناب آقای محمدعلم جویا رییس بنیاد رهبر شهید بابه مزاری، با ایشان داشته است.هرچند که این مجموعه خاطرات بعد از شهادت ایشان نشر شد، اولا : تراژ آن محدودبود. ثانیا:پخش آن گسترده نبود تا بدست همگان برسد.با کمال تاسف فعلا آن جزوه در دسترس نبود،تا گوشه های خاطرات او را از زبان خودش نقل می کردیم.امید واریم در فرصت های دیگربتوانیم با یافتن آن جزوه خاطرات او را نیز نشر نماییم.

روحش شاد، یادش گرامی باد.